سارا عنان
چگونه میشود که یک انسان تمام پیوندهای پیشین خود را میگسلد و در چارچوب یک گروه تمامیتخواه، به اعمال خشونتبار و غیرانسانی دست میزند؟ پاسخهای رایج به این پرسش، غالبا سادهانگارانه و آمیخته به داوری اخلاقی اند: «ضعف شخصیتی»، «سادهلوحی» یا «فقدان آگاهی». اما دکتر الکساندرا استاین، روانشناس اجتماعی و نویسندهی کتاب «وحشت، عشق و شستوشوی مغزی»، با درهمآمیزی روایتهای شخصی دردناک خود و تحلیلهای ژرف روانشناختی، تصویری متفاوت ارائه میکند. بهباور او، جذب شدن به فرقهها نه یک شکست فردی بلکه پیآمد یک فرآیند مهندسیشده و نظاممند است؛ فرآیندی که بنیادیترین نیاز روانی انسان -نیاز به عشق، تعلق و دلبستگی- را نشانه میگیرد و آن را به ابزاری برای اعمال کنترل مطلق بدل میسازد.
نویسندهی کتاب، قربانی سابق یک فرقهی سیاسی است. او با ترکیب تجربیات شخصی، تحقیقات علمی و مصاحبه با نجاتیافتگان، توضیح میدهد که این مهندسی ترس و دلبستگی، صرفا به اطاعت رفتاری ختم نمیشود بلکه مستقیما مغز انسان را هدف میگیرد و برای فرد در بند، هزینههای سنگین و جدی دارد. این هزینهها را مغز میپردازد؛ به بهای تضعیف کارکردهای شناختی و پیآمدهای درازمدتی که حتا پس از پایان موقعیت وحشتانگیز نیز ادامه مییابد (استاین، ص ۱۱۹). این همان الگویی است که در افغانستان میبینیم؛ جایی که سایه طالبان و سایر گروههای افراطی بر اذهان سنگینی میکند. پیام کتاب روشن است: درک مکانیسمهای کنترل ذهنی، کلید رهایی از دامهای ایدئولوژیک است.
انگیزهی نگارش؛ تجربهی زیسته و دانش علمی
کتاب «وحشت، عشق و شستوشوی مغزی» محصول سفر سهدههای نویسنده است. الکساندرا استاین، زنی است که ده سال از زندگی خود را در آنچه خودش «زیست تعویقی» مینامد، سپری کرد. او عضو یک فرقهی سیاسی چپگرا بود که تحت کنترل مطلق رهبری کاریزماتیک، حتا جزئیترین تصمیمات زندگی اعضا را دیکته میکرد. خروج او از این فرقه، نقطه عطفی بود که او را به سمت مطالعهی علمی فرقهها سوق داد. پس از سی سال مطالعه، تدریس و تحقیق، استاین توانست تجربهی شخصی خود را با دانش روانشناسی اجتماعی درآمیزد و اثری تولید کند که به واقع پلی میان داستانهای انسانی و تحلیلهای علمی است. استاین در مقدمهی کتاب مینویسد که هدف او ارائهی رویکردی برای سلامت عمومی است که از این «بیماریهای اجتماعی» پیشگیری کند. او معتقد است اگر دانش گستردهای دربارهی نحوه جذب و کنترل افراد عادی توسط این گروهها وجود داشته باشد، جوامع میتوانند به بهترین شکل از خود محافظت کنند.
نویسنده در طول کتاب از داستانهای واقعی افرادی استفاده میکند که در موقعیتهای مختلف گرفتار شدهاند. مارینا اورتیز، زن پورتوریکویی که به تبلیغ یک روزنامه «ضد نژادپرستانه» پاسخ داد و پنج سال از زندگی خود را در یک سازمان سیاسی زیرزمینی گذراند. مسعود دنی که از بریتانیا به عضویت مجاهدان ایران درآمد. آن سینگلتون که در بیابانهای عراق با کلاشینکف تمرین میکرد. و پیتر فرومن که در فرقهی فرزندان خدا متولد شد و شاهد خشونت و آزار جنسی بود.
روایتهای عینی، با یافتههای علمی همخوانی دارد. چنان که نویسنده میگوید، مطالعهای که بهتازگی در مورد تصویربرداری عصبی انجام شده، نقش «ارزشهای مقدس» در تمایل افراد افراطیسازی شده «به مبارزه و مردن» را برجسته میکند. این مطالعه دریافت که وقتی افراد تمایل بالایی به مبارزه و مردن برای ارزشهای مقدس خود نشان میدهند، «قشر پشتی جانبی پیشپیشانی مغز- بخشی از مغز که به استدلال ژرفاندیشانه مرتبط است» غیرفعال میشود؛ «این نشان میدهد که وقتی کسی در دفاع از ایدهای آمادهی کشتن و کشتهشدن است، دیگر از سازوکارهای کنترل تصمیم که معمولا در استدلال ژرفاندیشانه نقش دارند استفاده نمیکند. چنین افرادی اساسا این بخش از مغز خود را خاموش میکنند» (همان، ص 211 ).
دلبستگی؛ سلاح مخفی رهبران تمامیتخواه
شاید مهمترین بخش کتاب، «نظریه دلبستگی» باشد. این نظریه، نحوه وابستگی انسانها به دیگران را توضیح میدهد. هر انسانی نیاز ذاتی به امنیت، تعلق و ارتباط دارد. این نیاز از همان دوران کودکی شکل میگیرد و تا پایان عمر با ما باقی میماند. نویسنده توضیح میدهد که رهبران کاریزماتیک و اقتدارگرا از این نیاز بنیادین سوءاستفاده میکنند. از یکسو، پیروان رهبرشان را دوست دارند، میپرستند و آرمانی میدانند و به او کاریزما نسبت میدهند. از سوی دیگر، ماهیت اقتدارگرایانهی رهبر منجر به اقداماتی میشود که احساس ترس، وحشت یا تهدید را بهوجود میآورد. از همینرو، رهبران خودکامه با استفاده از ساختارهای اجتماعی و ایدئولوژیهای دستکاریکننده، روابط دلبستگی پیروان خود را کنترل میکنند، به طوری که افراد از نظر عاطفی و شناختی منزوی شده و قادر به عمل در راستای منافع خود نمیشوند.
نتیجهی این سیستم رهبری با کنترل شدید بر پیروان بیش از حد سادهلوح و بیش از حد فرمانبردار است که هر چیزی را باور میکنند و هر کدام را انجام میدهند. اکنون میتوان پیروان را استثمار کرد و به کار گرفت. این استثمار را به روشهای مختلفی میتوان انجام داد، از جمله بهصورت مالی؛ استفاده بهعنوان نیروی کار بدون مزد؛ بهصورت جنسی؛ از طریق استثمار فرزندانشان؛ و در موارد شدید، فدا کردن جانشان در خدمت نیازهای رهبر، مثلا با تروریسم انتحاری (همان، ص 45).
نتیجهی این فرآیند بهگفتهی نویسنده، ایجاد «دلبستگی آشفته» است. این نوع دلبستگی زمانی شکل میگیرد که فردی که باید منبع امنیت باشد، همزمان منبع ترس و تهدید نیز هست. تصور کنید کودکی که از پدرش میترسد اما به او نیاز دارد. همین وضعیت، در گروههای تمامیتخواه به شکل سیستماتیک ایجاد میشود. ترکیب پویای وحشت و «عشق» باعث میشود که توانایی افراد برای تفکر و رفتار منطقی از بین برود. رهبر تمامیتخواه در یک لحظه مهربان و دلسوز است، و در لحظهی بعد تهدیدکننده و خشن.
سیستم تمامیتخواه، پیروانی ازهمگسسته و با دلبستگی آشفته به گروه پرورش میدهد که نیازهای دلبستگیشان گرچه توسط گروه تحریک میشود، اما ارضا نمیشود. نتیجه، پیروانی قابلبهکارگیری است که میتوان از مهارتها، منابع و زمان آنان متناسب با اهداف رهبر استفاده کرد. مرزهای سختگیرانهای که گروه با غوطهوری پیروان ایجاد میکند، باعث حفظ انزوای آنان میشود. ایدئولوژی تام یا مطلق، ضمن حمایت از جایگاه رهبر و ماهیت بستهی ساختار گروه، آن را توجیه نیز میکند. این ایدئولوژی میتواند پریشانی پیروان را توضیح دهد و برای عمل به دستورات گروه دلیل بیاورد (همان، ص 134).
وظیفهی گروه تمامیتخواه این است که از فکر کردن اعضا به احساسات خود در مورد موقعیتی که دارند، جلوگیری کند. قشر خرابکار اوربیتوفرونتال کورتکس (Orbitofrontal cortex) که اصرار دارد احساسات و اطلاعات حسی از سمت راست مغز را بررسی کند، مورد تفکر و ارزیابی قرار دهد و سپس به سمت چپ مغز بفرستد تا در مورد هرگونه کنش مورد نیاز در مورد چنین احساساتی تصمیمگیری شود، باید به هر قیمتی که شده از کار بیفتد (همان، ص 211).
پیآمدها و راهکارها؛ از آگاهی تا تابآوری
استاین، در بخش پایانی کتاب به این سؤال میپردازد که چگونه میتوانیم از افتادن افراد بیشتر در دام چنین گروههایی جلوگیری کنیم. او تأکید میکند که آگاهی عمومی بسیار مهم است. بهباور او، فهم این مکانیسمها نهتنها برای قربانیان و خانوادههای آنان بلکه برای کل جامعه ضروری است. مردم باید بدانند که هر کسی میتواند قربانی این گروهها شود. نویسنده، با توصیههای مبتنی بر شواهد برای حمایت از رویکرد آموزشی به آگاهی و پیشگیری تأکید دارد. این توصیهها شامل حفظ روابط اجتماعی باز و حمایتی، پرسش از ایدئولوژیهای بسته، و ایجاد تابآوری در جامعه است.
راهکارهای استاین بر چند محور استوار است. نخست، افزایش آگاهی عمومی. او معتقد است که باید علائم هشداردهندهی این گروهها را به مردم آموزش داد: انزوای اجتماعی، کنترل شدید رفتار، ایدئولوژی مطلقگرا، و رهبری کاریزماتیک اقتدارگرا. دوم، حمایت از قربانیان و نجاتیافتگان. نویسنده بر این باور است که نجاتیافتگان نهتنها نسبت به کسانی که پشت سر گذاشتهاند احساس مسئولیت دارند بلکه احساس میکنند که باید دربارهی خطرات این سازمانها به دیگران هشدار دهند. سوم، تقویت تابآوری فردی و اجتماعی است. او پیشنهاد میکند که باید مهارتهای تفکر انتقادی، خودآگاهی و روابط سالم را در جامعه تقویت کرد. استاین همچنین تأکید میکند که این کتاب نهتنها برای افراد عادی بلکه برای متخصصان صحت روانی، سیاستگذاران، حقوقدانان و خانوادههای قربانیان منبعی ضروری است.
نویسنده باور دارد که آموزش عمومی کلید پیشگیری است. اگر درک گستردهای از نحوه جذب و کنترل افراد عادی توسط این گروهها وجود داشته باشد و علائم هشداردهنده و سازوکارهای این کنترل اجباری آموزش داده شود، جوامع میتوانند به بهترین شکل از خود محافظت کنند (همان، ص 302).
پیآمد این موضوع اما برای افغانستان که دههها درگیر افراطگرایی و تروریسم بوده، دوچندان و حیاتی است. جامعهای که در آن خشونت ایدئولوژیک نه پدیدهی حاشیهای بلکه بخشی از تجربهی زیستهی روزمره بوده است. ما تجربه کردیم که چگونه جوانان، با وعدههای دروغین بهشت و عدالت، به جنگهای خونینی کشیده شدند. امروز هم جونان زیادی از طریق مدارس مذهبی افراطی، تبلیغات آنلاین، یا حتا وعدههای اشتغال، در معرض جذب این گروهها قرار دارند. بهگفتهی نویسنده: «گروهی که در فرآیند آموزش از یکطرف، دچار نارسایی عاطفی و از سوی دیگر، دچار نارسایی شناختی میشوند به راحتی در دام ایدئولوژی بنیادگرایانه و افراطی میافتند» (همان، ص 127).
با این همه، بدون آگاهی از مکانیسمهای روانشناختی که در پس این فرآیند جذب و افراطیسازی قرار دارد، نمیتوانیم بهطور مؤثر با این تهدید مقابله کنیم. دیدگاه و تحلیل استاین در این کتاب، کمک میکند تا درک کنیم؛ هر جامعهای که در آن افراد احساس طردشدگی، بیهدفی و ناامیدی کنند، زمینه برای رشد چنین گروههایی فراهم است. راه مقابله، ایجاد یک جامعهی باز، فراگیر و امیدوار است. جامعهای که در آن جوانان احساس تعلق کنند، فرصت برای رشد و توسعه داشته باشند، و نیازی به یافتن هویت خود در گروههای افراطی نداشته باشند.