از تنهایی به دمسازی

اطلاعات روز
اطلاعات روز

اطلاعات روز: تازه‌ترین مجموعه‌ی شعر محمدشریف سعیدی با عنوان «تنهایی» توسط انتشارات نوردینت در سویدن به چاپ رسیده است. این مجموعه به داوود سرخوش تقدیم شده است. در  مقدمه‌ی کوتاه کتاب، سعیدی از نقش داوود سرخوش و اثری که هم‌صحبتی با او در آفرینش شعرهای این دفتر داشته، سخن گفته است.

نویسنده: محمدشریف سعیدی

مقدمه

«با لب دمسازِ خود گر جُفتی

همچو نی، ناگفتنی‌ها گفتمی»

مولانا

این دفتر کوچک «تنهایی» را به صدای ملی اشک‌ها و لبخندهای ما، هنرمند بلندمرتبه و یار بزرگ و کم‌نظیر خودم داوود سرخوش تقدیم می‌کنم؛ زیرا اگر او نبود، این دفتر نیز نبود.

بسیاری از آثار بزرگ و کوچک جهان ادب و اندیشه محصول مشترک دو یا چند انسان ‌اند: حیرت سقراط آیینه‌ی سخنوری افلاطون شد و شکوه شمس و حسام‌الدین بی‌تابی مولانا را پدید آورد. جذبه‌ی ابراهیم گلستان در فروغ فرخزاد نقش بازی کرد که اندرین ره کشته بسیارند قربان شما. اما معروف‌ترین این دمسازی لب و نی حسام‌الدین چَلَبی و مولانا و شمس تبریزی و مولانا است. حسام‌الدین از مولانا خواست کتابی بنویسد که راهنمای عارفان باشد، و مولانا گفت اگر حسام‌الدین با او باشد، این کتاب را خواهد نوشت و سرانجام با دمسازی حسام‌الدین «مثنوی» را نوشت. این دمسازی به حدی حساس و تُرد بود که چون همسر حسام‌الدین درگذشت و او تا دو سال نتوانست از تروما و اندوه مرگ همدم خود بیرون بیاید، مولانا نیز بدون حسام‌الدین یک مصراع از «مثنوی» را ننوشت و منتظر ماند تا حسام‌الدین برگردد. حسام‌الدین نه‌تنها الهام‌بخش بود، بلکه تمام شعرهای «مثنوی» را مصراع به مصراع دیکته می‌کرد. پس از دو سال وقتی حسام‌الدین با مصیبت مرگ همسر کنار آمد، به محفل سرایش «مثنوی» بازگشت و مولانا ادامه‌ی «مثنوی» را با بیت زیر آغاز کرد:

«مدّتِ این مثنوی تأخیر شد

دیر می‌بایست تا خون شیر شد»

بی‌آن‌که توهم شباهت به مولانا برم دارد باید بنویسم که من نیز پس از طلاق و فروپاشی‌های چند دیگر چند سالی در سکوت فرو رفتم. زمان برد تا با شکست‌های سنگین کنار بیایم. درست پس از یک وقفه‌ی طولانی که لازم بود خون‌ها را تبدیل به شیر نه بلکه تبدیل به شعر کند، شبی از شب‌های زمستان مسافری به من زنگ زد. داوود سرخوش بود و در سفر بود و از ترکیه زنگ می‌زد. ساعاتی چند با هم گفت‌وگو کردیم. نتیجه‌ی آن تبادل نظر این شد که فردای آن روز من دوباره با لب دمساز خود یعنی شعر جفت شوم و به بیان تروماهای گذشته بپردازم. این جریان کم‌وبیش نزدیک به یک ماه ادامه یافت؛ صبح، شام، نیمه‌شب، گاه‌وبیگاه، شعر در من می‌جوشید. انگار آن گفت‌وگو دعای نیمه‌شبی بود و دفع صد بلا می‌کرد و سد بزرگ مسیر رودخانه را شکسته و انبوهی از اندوه، هیجان، عصیان و سرکشی در قالب شعر در من جاری می‌کرد. این جریان تند شعر پس از یک ماه و اندی آرام گرفت.

بنابراین، مجموعه‌ی حاضر کلیدخورده‌ی همان گفت‌وگوی یک‌شبه است. جز چند غزل این دفتر که به سال‌های پیش‌تر برمی‌گردد، همه‌ی شعرهای این دفتر در ماه دسامبر سال 2024 و اندکی پس از آن سروده شده است. البته که نیمی از شعرهای آن ماه مبارک در دفتر بعدی نشر خواهد شد. از همین‌رو، این مجموعه را به داوود سرخوش، صدای ملیِ اشک‌ها و لبخندهای‌مان، تقدیم می‌کنم و امیدوارم شاد و دیر زنده باشد و الهام‌بخش و خلاق و سرخوش!

از خوانندگان این مقدمه می‌خواهم برای سلامتی سرخوش دعا کنند. سرخوش مرد صخره‌ها و بیابان‌ها است و مقاوم و استوار و چون کوه بابا مغرور و سربلند اما بیماری‌های هم هست که کوه را می‌خواباند و صخره‌ها را ترک ترک می‌کند. دعا کنیم ترک‌های این صخره‌ی فیروزه تبدیل به فواره‌های هنر و فکر شود.

با مهر

محمدشریف سعیدی

28 اکتبر ۲۰۲۵، اوپسالا، سویدن

دو شعر از این مجموعه‌ی تازه‌ی سعیدی:

آدرس‌ها

سفرها کردم و در پیش راهی بود و چاهی بود

به بسیار آدرس‌هایی که رفتم اشتباهی بود

صراط‌‌المستقیمی گفتم و راهی شدم اما

رسیدم پیش بن‌بستی که نامش چارراهی بود

از «المیتو[1]» زدم بیرون چو بودا پشت نیلوفر

«سر لومان[2]» رسیدم پیش راهم پایگاهی بود

درون پایگاه «نصر» نه «نهضت[3]» چه می‌دانم

زنی عریان، زن زنجیرپیچ پا به ماهی بود…

رسیدم غزنه، یادم نیست یا گور سنایی بود

و یا در گوشه‌ی آن شهر غمگین خانقاهی بود…

درون خانقاه آهسته رفتم ماه را دیدم

زنی از جنس نیلوفر، سبُک چون برگ کاهی بود…

به وهم سرخ جمهوری رسیدم شاه را کُشتم

به جمهوری رسیدم تازه فهمیدم چه شاهی بود

به کابل بودم از کابل صدای گاو می‌آمد

به زیر کارد، گاو سرخ در دست سیاهی بود

غریبا مردمی که پیش بُز احرام می‌بستند

که بز آمر لقب می‌کرد اما سخت ناهی بود…

شب از کابل فراری گشتم و در بلخ جان کندم

که در هجرت ولَو در خاک خود بودم تباهی بود…

کلاهم را شمال تند با خود برد و دانستم

که وهم سبز من در دشت لیلی کج‌کلاهی بود…

کویته بیروباری داشت مردم خنده می‌کردند

نفهمیدم چه می‌گفتند جدی یا فکاهی بود…

رسیدم اصفهان و خواب دیدم در قطاری تیز

تکان می‌داد مادر دست و بر لب‌هاش آهی بود

از آن کابوس تا بیرون شدم دیدم یتیمی را

به فرقم ریخت کوهی که برایم تکیه‌گاهی بود…

پس از خط‌های دست مادرم هر خط که می‌خواندم

قطار موریانه روی کاغذهای کاهی بود…

اگر عمامه پیچیدم به قم از ناگزیری بود

اگر شش‌تیغه تا لندن دویدم بی‌پناهی بود

رسیدم قم زیارت رفتم و نالیدم از اعماق

که بر دوشم ز راه رفته‌ام بار گناهی بود…

در انگشترفروشی رفتم و دیدم زنانی را

میان آن زنان چاق دُخت بکر و ماهی بود…

رد او را گرفتم تا به دست آوردمش آخر

شب اول تمام شب به چشمم صبحگاهی بود

گذشتم از شب اول سحر در خویشتن دیدم

خری خوابیده روی پل به زیر بار کاهی بود…

به مسجد رفتم و دیدم که آخوندی سبق می‌داد

به زیر منبرش حیران یکی شاگرد داهی بود:

«که در گنبد ز بی‌مغزی صدا بسیار می‌پیچید[4]»

مگس می‌برد با خود حرف‌هایی را که واهی بود

کجا راهی به سوی درک فیزیک کوانتوم داشت

که بلبل‌خوانی‌اش از نظم بونصر فراهی بود…

گرفتم از صف نانوا و محکم دستبندم زد

به مسجد برد و مسجد آه حالا پاسگاهی بود

غریبا مسجدی بی‌لطف اللهی به تاریکی

که امرونهی آن در دست سرهنگ سپاهی بود…

کنار منبر اعدام دیدم در غل و زنجیر

که شوک می‌دید و شوک‌هایش ز برق دستگاهی بود

به چوب‌ دار می‌کردند بالا انقلابی‌ها

حقوق‌دان را که پیش از این رییس دادگاهی بود

زدم بیرون ز مسجد تا رسیدم پیش می‌خانه

که بودم؟ مست روشن‌رأی رقصان تا پگاهی بود…

شب از می‌خانه سوی خانه می‌رفتم ز خویش اما

به گوشم نعره‌ی مستان و بانگ قاه‌قاهی بود…

به دور ساقی و لطف مدامش مست گردیدم

که لطف شیخ و زاهد اتفاق گاه‌گاهی بود…

خوشا آنان که نوشیدند و خندیدند گردون را

که این ظلمت‌سرا بی‌نور باده دود آهی بود…

دوباره راه افتادم به سوی منزل آخر

که هر منزل که دیدم کلبه‌ی مابین راهی بود

شنیدم از نهنگ سیر در دریای آرامَش

که افغانی ته دریا فراوان‌تر ز ماهی بود…

به توکیو رفتم و دیدم پزشک مخترع را که

پی درمان خود دنبال داروی گیاهی بود…

به گنگا هندویی دیدم که با ماران سخن می‌گفت

خدای او که می‌پیچید دورش مارماهی بود…

میان کوچه در رقص سماعی شاعری دیدم

که هوهو می‌زد و سرگرم در چرخ مباهی بود

رسیدم تا به استکهلم دیدم مرد سامی را

که خود را کشت و دولت در پی همجنس‌خواهی بود

«نمی‌دانم چه منزل بود شب جایی که من بودم[5]»

که شیطان با لباس شاه بر تخت الهی بود

سر شب تا سحر کشتی گرفتم با خداوندی

که چشمان خمارش مست از شوق نگاهی بود…

از او پرسیدم از چندین کتاب آسمانی، گفت:

کتاب و نامه ننوشتم که پیغامم شفاهی بود

به قدر وسع خود پیغمبران دریافتندم که

صدای مرغ حق با موج‌ها در گوش‌ماهی بود

به مستی کفر می‌گفتم. خدا را خنده می‌آمد

مرا بوسید و خندان رفت از میخانه راهی بود…

خدا می‌رفت و من از پشت می‌دیدم که بر دوشش

 به رنگ کیمیاگر بسته‌ی جادوگیاهی بود…

عقاب مست از هفت‌آسمان می‌دید پایین را

که پایین جای گنجشکان و کفترهای چاهی بود…

زن و خویش و خدا و کفر و دین رفته است از دستم

سفرها گردش مجنون به کوه و کوره‌راهی بود…

به هر سو می‌روم آرام‌گاهی هم نمی‌بینم

خدایا روی خاک آیا کدام آرامگاهی بود؟

۰۹/۰۹/۱۴۰۳، اوپسالا، سویدن

۱. «بنده‌ی پیر مغان هستم که لطفش دائم است

ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست»

 حافظ

تنهایی

مثل یک چاینک سنگین چینی تنها

بند بند و پرم از بغض وزینی تنها

گاه پیش مَلَک کور و کری می‌گریم

مثل پیغمبر بی‌امت دینی تنها

نوجوان بودم و رویای بهشتم این بود

که خدا باشم و دستی به سُرینی تنها

زن گرفتم که در انگشتر شاهی گردم

سرخ یا زرد ترک خورده نگینی تنها

بچه آوردم تا دور شود تنهایی

رفتم از خانه سر کارم و نی‌نی تنها

زندگی انگک و بنگک شد و گرگ آمد و خورد

که چرا رفت و پس آمد بز چینی تنها

رفتم از بستر افسردگیٍ زن بیرون

ماند در بستره‌اش ماه‌جبینی تنها

یادم آمد شکم مادر و اندوه زنان

گریه‌ی مادر در گوش جنینی تنها

فرق بسیار ندارد شکم مادر و گور

از برای تو که در آب و زمینی تنها…

سر زدم یک دو نفر را به امید سخنی

که بگویم به دلم: رنج نبینی تنها…

سعی بیهوده‌‌ی من خربزه‌ی تلخی بود

رفت چاقو به دلش در دل سینی تنها

بهتر از نان و شراب و گُل ابله باشد

که خوری روی زمین نان جوینی تنها

بهتر از صحبت نا‌اهل که چون گربه‌ای

به لب پنجره شب‌ها بنشینی تنها

بنشینی و ببینی به سر کوه بلند

رعدوبرقی بزند ابر حزینی تنها…

در من انگار رَود روی به پیری مردی

که خمیده است پریشان سر زینی تنها

می‌رود پول دهد قاتل خود را آخر

مرد نومیدیِ دوران نوینی تنها…

زیر دامان درختی بُز کوهی زایید

بی‌خبر زان‌که پلنگی به کمینی تنها

۲۳/۰۲/۱۴۰۳، اوپسالا، سویدن


[1]. المیتو نام قریه‌ای در زادگاهم جاغوری

[2]. سر لومان جنگ‌جای مجاهدین و نیروهای دولتی در منطقه لومان جاغوری

[3]. نصر و نهضت دو گروه نظامی اسلامی اهل تشیع در افغانستان

[4]. مخور صایب فریب وضع از عمامه زاهد

که در گنبد ز بی‌مغزی صدا بسیار می‌پیچد

صائب تبریزی

[5]. نمی‌دانم چه منزل بود شب جایی که من بودم

سراپا رقص بسمل بود شب جایی که من بودم

امیر خسرو دهلوی

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه