از وقتی دوستاش سمیرا از کشور رفته است، او تنهاتر از همیشه شده است. در نبود دوستان همدل و بستگان نزدیک، برهنگی این شرایط خفقانآور بیشتر از پیش بر او آشکار شده است. تنهایی بر او چنان فشار وارد میکند که نفس کشیدن را برایش دشوار ساخته است. ثریا (مستعار) باور دارد که اگر این وضعیت اسفناک طالبانی بر او و دوستانش تحمیل نمیشد، او هیچگاه مجبور به تحمل این تجربههای دردناک نمیشد. این دورافتادگی هرگونه روحیهی زندگی را از او ستانده است. در نبود انگیزههای امیدبخش خودش را در کویری از تنهایی، ناامیدی و مرگ تدریجی یافته است که هر لحظه ممکن است دچار تشنج شود و برای همیشه چشم از جهان فروببندد. او این هراس را در سراسر وجودش احساس میکند و شاهد خشک شدن لحظههای سبز زندگیاش در خزان بیکسی است.
دیروز؛ زندگی پر از امید بود
ثریا دانشآموز صنف هشتم بود که با مفهوم رقابت آشنا شد. یک ماه به آزمونهای چهارونیمماهه مانده بود که بگومگوهایی میان اولنمره، دومنمره و سومنمرهی صنفشان بالا گرفت. آنان در یک همچشمی درونصنفی و رقابت علمی یکدیگر را به چالش اولنمره شدن فرا خواندند. چالش به این شکل بود: «سومنمره گفت که این بار او اولی را از پیش اولنمره میگیرد. چون با او مشکل قومی داشت و همین موضوع باعث رقابت شد.» دومنمرهی صنف به محض باخبر شدن از این موضوع، و چون با اولنمرهی صنف همنژاد بود، با اولنمره همدست و همداستان شده و سومنمره را با توهین و تحقیر تهدید به آن چالش نمودند.
این خبر در سطح صنفشان و دیگر صنفهای هشتم، مثل بمب منفجر شد و به تشدید ماجرا افزود. ثریا با اشک شادی در چشم از آن روزها به خوشی یاد میکند؛ «وقتی من و سمیرا خبر شدیم، ما هم تصمیم گرفتیم وارد میدان شویم. با خود گفتیم ما از آنان چه کمی داریم. من شخصا هیچوقت در درجه نبودم. سمیرا هم همینطور. بیشتر با شوخی و تفریح مکتب را سپری میکردیم. درس و کار خانگی برای ما زیاد اهمیت نداشت. ولی به کتابهای غیر از کتابهای مکتب علاقه داشتیم. زیاد شعر میخواندیم و دکلمه میکردیم. خلاصه یک ماه را بسیار جدی درس خواندیم تا پیش آنان کم نیاییم. بلاخره آزمون از راه رسید و ما هم تا جایی آماده بودیم. وقتی که نتایج اعلام شد باور نکردنی بود. سمیرا مقام دوم را کسب کرده بود. من چهارم شده بودم. در آزمون سالانه باز من دوم شدم. سمیرا هفتم شد.»
از آن زمان به بعد ثریا دیگر نتوانست وارد رقابتهای درونصنفی شود. چرا که بلای زندگی بر او چالشی را تحمیل کرد که هرگز نتوانست با آن به مبارزه برخیزد. تابستان سال بعد وقتی با خانواده به وطنشان رفتند، از بس که سرخوش و دختر شهری بود، بهگفتهی خودش، زخم چشم به او زدند. در یکی از روزها که با دختران دیگر مشغول تفریح بود، ناگهان از پشت بام خانهی روستایی به پایین روی علفها افتاد. ساعتها بیهوش بود و چون به هوش آمد، زندگی آن رنگ سابقش را در نظرش باخته بود. از آن پس، هرازگاهی دچار تشنج روانی میشد و یک هفته در شفاخانه بستری میشد.
امروز؛ همهجا ناامیدی هست
ثریا امروز در حساسترین روزهای زندگیاش قرار دارد. همه چیز دستبهدست هم داده تا صبر و تحمل او را به چالش بکشند. با تأسف و اندوه بسیار میگوید که نه اجازهی رفتن به دانشگاه را دارد و نه توان پرداختن فیس آموزشگاهها را. نه شغل مناسبی در بیرون از خانه برایش پیدا میشود و نه دلش به کارهای دستدوزی در خانه میرود. آنچه که در این روزها بر او میگذرد، تنهایی است و تنهایی؛ «شرایط آنقدر طاقتفرسا شده که هیچ امیدی به فردا دیده نمیشود. همهی دوستانم خارج رفتهاند. حداقل تا پاکستان و ایران رفتهاند. فقط من بدبخت در این کشور بند ماندهام.»
ناامیدی همهجا حاکم شده است و سایهی مرگ را پشت سرش احساس میکند. وقتی در کنج اتاق تنگ و تاریکاش میخزد و تنهایی با تمام قوت او را فرا میگیرد، احساس میکند زنده به گور شده است. از دست افسردگی، دلمردگی و ناامیدی شلاق میخورد و هیچکسی نیست که فریادهای او را بشنود؛ «هر رنجی که میکشم بهخاطر طالبها است. اگر آنان نمیآمدند بهترین دوستم را از دست نمیدادم. و امروز اینقدر رنج نمیکشیدم. جمعه روز دختر بود ولی چه فایده؟ کی واقعا درد ما را میفهمد؟ کدام کشور؟ این درد جگرسوز نمیفهمم تا چه وقت ما را زندانی خود خواهد ساخت.» دختر بودن بهباور او دشوارترین امر این زمان است. مسئولیتی که این دختر بودن بر دوش او نهاده است، سخت روان او را میآزارد. و این سرنوشت میلیونها دختر در حاکمیت گروه طالبان است.
روز دختر در حالی آمد و رفت که بیش از هزار و ۱۲۰ روز از زمانی میگذرد که گروه طالبان آموزش دختران بالاتر از ۱۲ سال را ممنوع اعلام کردند. روزا اوتنبایوا، رییس هیأت معاونت سازمان ملل متحد در کابل (یوناما) بهمناسبت روز جهانی دختر گفت: «این روز را با انبوهی از اندوه تجلیل مینماییم.»