close

قصه‌ی روزان ابری (۳۷)

احسان امید

توفان سهمگین سقوط جمهوریت و دستیابی دوباره‌ی طالبان به قدرت آرزوها و رویاهای تعداد زیادی از دختران را از هم درید و موج‌های سنگین و ویرانگر افراطیت اسباب زندگی‌شان را زیر گرفت. اعضای بسیاری از خانواده‌ها را از هم جدا کرد و طعم زندگی آرام و با آرمان را در کام‌شان تلخ کرد. در این میان اما دخترانی هم بودند که نه‌تنها تسلیم شرایط نامطلوب نشدند بلکه شجاعانه برای رشد خود و سایر دختران در میدان ماندند، کار کردند و گام‌های مؤثر و مفیدی برداشتند. برای اسما، که اسم مستعار یکی از آن دختران است، سقوط جمهوریت سبب نشد از آموزش دست بردارد. او که تجربه‌ای آموزگاری و تحصیل در رشته‌ی روان‌شناسی در دانشگاه کابل دارد، کارش را از حاشیه فقیرنشین شهر کابل شروع می‌کند. خانه‌به‌خانه به دیدار دختران می‌رود و از آنان می‌خواهد که به آموزش‌شان ادامه دهند.

اولین اقدام اسما جمع‌‎آوری دختران و راه‌اندازی یک مرکز آموزشی غیررسمی برای آنان در یک خانه‌ی شخصی بود. بعد به تلاشش ادامه داد و هیچ چالش و ترسی مانع کارش نشد. او حالا فعالیت‌اش گسترش یافته و در یکی از مراکز آموزشی برنامه‌ی ادبیات کودک را پیش می‌برد. اسما اظهار فضل می‌کند که حالا رشد و توسعه‌ی ‌فردی، توانایی و تاب‌آوری دختران در حدی است که نیاز نمی‌بیند در خانه بمانند و یا از آموزش دست بکشند.

اسما خاطره‌ی تلخ و رنج‌آور روزهای اول محروم شدن از تعلیم و تحصیل دختران را چنین بیان می‌کند: «وقتی شرایط طوری رقم خورد که دختران از آموزش رسمی محروم شدند، در روزهای اول چند نفر به خانه‌ی دوست و هم‌سن‌و‌سال مان جمع می‌شدیم. همه‌ به وضعیت پیش‌آمده با بهت و حسرت می‌دیدیم. ما، نمی‌دانستیم چه کار کنیم و توان هضم اتفاقات را نداشتیم. همه نگران آینده بودیم. خانواده‌ها نیز از شرایط پریشان بودند چون برای آن‌ها درس و تعلیم دختران به ‌وضوح از اهمیت زیادی برخوردار بود. برای من و حلقه‌ی دوستانم، روزها و لحظاتی سخت و طولانی سپری شد، اما ما تسلیم نشدیم.»

از نظر اسما، وقتی طالبان تمام فرصت‌های آموزش رسمی را برای دختران محدود کردند، رشد و توسعه‌ی فردی گزینه‌ی بدیل و اولویت دختران در شرایط کنونی در کشور بود. از نظر او، اولین گام در این حوزه، فهم درست رشد و توسعه‌ی فردی است چون رشد و توسعه‌ی فردی یک مسیر از قبل تعیین‌شده و یک تصویر از قبل شکل گرفته نیست که بتوان برای رسیدن به آن از اکنون برای یک ماه یا یک سال آینده تصمیم گرفت، برنامه ریخت، تلاش کرد و امید داشت که در آخر ماه و سال به همان تصویری که از قبل ترسیم کرده‌ایم، می‌رسیم. بلکه مسیر رشد فردی خودجوش‌تر و شهودی‌تر از آن است که بشود از قبل آن را تعیین و ترسیم کرد. به‌گفته‌ی او، نمی‌شود از همان مسیر رفت که دیگران می‌روند یا توصیه می‌کنند.

اسما باور دارد که رشد فردی یک فرآیند آزمون‌وخطا است؛ وقتی پا در مسیر رشد فردی می‌گذاریم، مسیر کم‌کم خود را به ما نشان می‌دهد و توجه مان را به موضوعات مهم و اساسی جلب می‌کند. توجه‌ مان معطوف شناخت یا اتفاقاتی می‌شود که تا به حال نمی‌دیدیم یا مهم نمی‌دانستیم. سؤال‌های جدید در ذهن مان شکل می‌گیرد، معنا و اهمیت پاسخ‌های قدیمی ‌مان به سؤال‌های مهم زندگی از بین می‌رود. از نحوه بودن و شکل زندگی فعلی خود احساس نارضایتی می‌کنیم و نیرویی در وجودمان شکل می‌گیرد که برای تغییر شرایط تلاش کنیم.

اسما در ادامه گفت: «سفر رشد و توسعه‌ی فردی، راه ‌مستقیم نیست، بسیار بالا و پایین و پیچ‌وخم و کوچه و پس‌کوچه و بن‌بست دارد. شاید کسانی که در سفر رشد و توسعه قرار دارند، مدتی احساس کنند راکد شده‌اند و رشدشان متوقف شده است، اما این احساس رکود و تجربه‌ی توقف هم بخشی از این سفر است. شاید احساس کنیم راه را اشتباه آمده‌ایم، چون راه کم‌کم از راه دیگرانی که می‌شناختیم، جدا شده است، اما این احساس برعکس می‌تواند نشان دهد که راه درست انتخاب شده است. به‌علاوه، رشد وقتی اتفاق می‌افتد که از شناخته پا به ناشناخته می‌گذاریم.»

از سوی دیگر، اسما چالش جدی در برابر زنان و دختران در کشور را در این می‌داند که گروه طالبان می‌خواهد با وضع و اعمال محدودیت‌های بیشتر نه‌تنها دختران و زنان را در وضعیت افسرده و نگرانی نگهدارد، بلکه در تلاش است درماندگی را نیز بر آنان تحمیل کند. درماندگی‌ای که مانند پیچک دورتادور زندگی‌‌شان بپیچد و اجازه ندهد حال خوب و خوشی داشته باشند. اسما تأکید دارد که طالبان از هر فرصتی استفاده می‌کنند تا دختران در کشور به درماندگی آموخته‌شده و دچار شوند. درماندگی آموخته‌شده از نظر او یعنی فرد در طی تجربیات و در طی چشیدن محرومیت و ناکامی‌های پی‌درپی به این نتیجه می‌رسد که آنچه رخ می‌دهد فراتر از حیطه‌ی کنترل او است. بنابراین، دیگر تلاشی نمی‌کند. افراد به این باور نزدیک می‌شوند که هرچقدر هم جان بکند و تلاش کنند تغییری در نتیجه ایجاد نخواهد شد. پس اصلا چرا جان بکند؟ برای چه تلاش کند؟ بدیهی است این موضوع فرد را از چشیدن اندک کامیابی‌های کوچک باقی‌مانده هم محروم می‌کند و این فقدان کامیابی منجر به بی‌هدفی، بی‌انگیزه‌گی و نهایتا افسردگی و ترومای شدید خواهد شد.

او در ادامه عنوان می‌کند که این درماندگی اگر چاره‌ای برای آن سنجیده نشود، آنچنان وجود فرد را تسخیر می‌کند که حتا اگر معجزه‌ای رخ بدهد و اوضاع تغییر کند و شرایط برای کامیابی فراهم شود فرد به رهایی از این وضعیت ناتوان می‌شود. اسما توضیح داد: «فردی را تصور کنیم که در اتاق تاریک و نموری گیر افتاده و راه‌ فراری ندارد. خودش را به در و دیوار می‌زند، فریاد می‌کشد، تلاش می‌کند و از هر فرصتی استفاده می‌کند تا خود را نجات دهد اما ناکام می‌ماند. نهایتا خسته‌تر و درمانده‌تر از همیشه گوشه‌ی اتاق زانوهایش را بغل می‌گیرد و تسلیم می‌شود. درماندگی این فرد روزبه‌روز بیشتر ریشه می‌دواند تا آن‌جا که حتا وقتی فرصتی در برابر خود می‌بیند، توانی ندارد که با شوق به سمت آن برود. ممکن است تنها نیم‌نگاهی به نور و فرصت بیندازد اما تمام تلاش‌ها و ناکامی‌هایی که از سر گذارنده جلوی او را می‌گیرد و اجازه‌ی برخاستن و تلاش دوباره را به او نمی‌دهد.»

اسما عبور از این وضعیت را به رشد و توسعه‌ی فردی پیوند می‌دهد؛ چیزی‌ که به‌گفته‌ی او، وقتی افراد به خودآگاهی رسیده‌ باشند با اندک کامیابی‌های باقی‌مانده می‌توانند فرصت‌های زیادی خلق کنند. اجازه ندهند چشمان‌شان به تاریکی خو بگیرد و ذهن و جانی پویا مضطرب شود. به‌عقیده‌ی او، اگر حس پویایی و کنش فعال از سوی افراد جامعه وجود داشته باشد کاخ امارت طالبان نیز در ظلمات داوم نخواهد آورد. چرا که وقتی مردم، برای خانه‌های‌شان نور و روشنایی می‌خواهند، زود یا دیر در برابر تاریکی خواهند ایستاد.

افزون بر این، اسما برای دختران و زنانی که دچار تروما هستند پیشنهاد می‌کند که نباید همه چیز را تاریک ببینند. او می‌گوید که گذشته‌ی تروماتیک فقط داستان رنج، تنهایی، گمشدگی، سخره و سنگ نیست، اگر خوب نگاه کنیم گل‌هایی نیز در آن گذشته‌ی تاریک پیدا می‌شود، گل‌هایی مثل حضور آدم مهربان و حمایتگر که به شکلی به شما توجه و کمک کرده، موفقیت در زمینه‌ای به‌خصوص یا تجربه‌ی زندگی‌ای که فرد به‌دست آورده است، توانایی خاص یا ویژگی شخصیتی مفیدی که علی‌رغم شرایط سخت و دردناک در طی آن سال‌ها پرورش داده‌ است.

اسما نقش خودآگاهی را برای افراد برای این‌که بتوانند از گذشته‌ی تاریک عبور کنند، پررنگ می‌داند. چون به‌باور او، هر کدام از ما یک نفر نیستیم، بلکه ده‌ها نفر در درون ما زندگی می‌کنند که احساسات، افکار، بینش و تجربه‌ی مخصوص خود را دارند. خودآگاهی کمک می‌کند خود را با آن یک نفر به‌خصوص که بلندگو را در دست گرفته و همه‌ی صحنه‌ی آگاهی ما را اشغال کرده، اشتباه نگیریم، بلکه مثل یک کارگردان خوب حواس مان به پشت صحنه، شخصیت‌ها، چهره‌ها و صداهای دیگر خودمان هم باشد.

اسما در پایان یادآوری می‌کند که حالا ما یک تیم هستیم که به‌صورت منظم جلسات همفکری و یادگیری مهارت‌های زندگی برگزار می‌کنیم. برای رسیدن به حال خوش بی‌شرمانه می‌خندیم و گاهی در دلتنگی‌ها در کنار همدیگر بی‌شرمانه گریه می‌کنیم. حرف‌مان را با جرأت می‌زنیم و شجاعانه راه خود را می‌رویم. بی‌هراس خط قرمزها را که خانواده‌ها و جامعه تعیین کرده رد می‌کنیم و پله‌های رشد و ترقی را با ارده و انگیزه‌ی بالا می‌رویم. اسما ضمنا چیزی را که برای هم‎‌نسلانش آرزو می‌کند قدرت ابرقهرمانی نیست که با آن در مقابل مصیبت‌های مرگ‌بار بایستند، بلکه تحمل و انعطاف‌پذیری است. همچنان توانایی ادامه دادن، تمرکز روی اولویت‌ها، و رها از ترس و امید داشتن است. او آرزو ندارد که ما صخره‌ای باشیم سخت و سنگین و شکننده، بلکه می‌خواهد استحکام نرم درختی را داشته باشیم که در وزش باد خم می‌شود، اما نمی‌شکند، چمن‌زاری باشیم که شوقی آتشین دارد برای این‌که دوباره بروید، و با اراده‌ای باشیم که، از درون چالش‌ها فرصت‌ رشد و زندگی را به‌دست می‌آورد.