close
Photo: National Geographic

مردانه‌پوشی؛ مسخ زن به برهوت مردانگی

عبدالکریم ارزگانی

پوشیده نیست که جامعه‌ی افغانی تمام منابع، فرصت‌ها و امکانات خود را در اختیار مرد قرار می‌دهد و عملا باعث فلج شدن زن می‌شود. هرچند که زن مشقت و سختی‌های فراوانی را در رسیدگی به امور خانگی متقبل می‌شود و عملا کل زندگی خود را در همین راه به هدر می‌دهد، نه تنها پاداشی دریافت نمی‌کند که کار و فعالیت او ناچیز و بی‌ارزش نیز شمرده می‌شود. مناسبات اقتصادی ناعادلانه و مذکرمحور که همه‌ی انواع آن روی انقیاد و بهره‌کشی زنان توافق نظر دارند توسط فرهنگ و مناسبات اجتماعی پشتیبانی می‌شود و این بهره‌کشی را در ساحت نظری توجیه می‌کنند. به زبان ساده، درباره‌ی انقیاد زنان به‌گونه‌ای حرف زده می‌شود که آن را بخشی از فرهنگ و هویت جامعه معرفی می‌کند و اکیدا توصیه می‌شود که فرهنگ مذکور می‌باید همچون چیزی ارزش‌مند و هویت‌بخش حفظ گردد. جامعه‌ی افغانی زنان را بیگانه ‌از خود بار می‌آورد و عملی‌ترین حالت زنانگی به بافندگی و خامک‌دوزی تنزل می‌یابد و حتا اکنون، به مدد سرمایه‌داری، خامک‌دوزی زن -که خانه‌نیشینی زنانِ حتا شهری را توجیه می‌کند- از طرف گفتمان مذکرپرور افغانی به‌مثابه‌ی فرهنگ و صنعتی والا مورد ستایش قرار می‌گیرد. در هر صورت یکی از مسائل دارای اهمیت این است که تخصیص و انحصار همه‌ی منابع و امکانات جامعه به مردان، نه تنها باعث محرومیت زنان و عدم دسترسی آنان به حقوق‌شان می‌شود بلکه نفس زنانگی و زن‌بودن را نیز ناممکن می‌سازد. در جامعه‌ی افغانی که همه‌ چیز در اختیار مرد است، زن ناممکن است، وجودی است که امکان ندارد.

یکی از تبعات و مظاهر شنیع و هولناک این ناممکن‌بودگی «مردانه‌پوشی» است. مردانه‌پوشی به این معنا که زن خواسته یا ناخواسته به پوشش مردانه روی می‌آورد و خودش را به مرد همانند می‌سازد تا بتواند در جامعه شرکت کند چرا که شرط اساسی اشتراک در جامعه برخورداری فرد از صفات مذکر است. ممکن است که زن برای تأمین اقتصادی و کار لباس مردانه بپوشد یا لباس پسرانه از سوی والدین بر او تحمیل شود، ممکن است که خودخواسته به مردانه‌پوشی علاقه‌مند شود یا برای فرار از منزل و سفر از آن استفاده کند. در هر صورت، عمل او فی‌نفسه نشان‌دهنده‌ی ممنوعیت زن است. بگذارید پیش از هرچیزی این مسأله را روشن کنیم که مبحث لباس مردانه و لباس زنانه با نوعی ابهام همراه است؛ یعنی باعث شکل‌گیری این پرسش می‌شود که آیا تقسیم‌بندی و تمایز جنسیتی پوشش در اساس خود عمل درستی است یا خیر؟ تفاوت‌گذاری میان لباس‌های مردان و زنان خود برساخته‌ی سلطه‌ی مذکر و تبعیض جنسیتی است و در یک نگاه آرمانی چنین تمایزی نباید وجود داشته باشد و انسان در کمال آزادی و اختیار هر لباسی را که برازنده‌ی خود می‌بیند به تن کند اما این زمانی است که فیگور و صفات مردانه از ریخت افتاده و قدرت و برتری‌اش را از دست داده است. لذا در جامعه‌ای که صفات مردانه شاخص و معیار برخورداری از منابع و امکانات هست مفاهیم بالا هنوز صادق ‌اند.

مثالی درباره‌ی حجاب می‌تواند این مبحث را روشن کند. حجاب زمانی می‌تواند به‌عنوان یک کنش فردی و یک انتخاب شخصی مورد احترام و قبول واقع شود که امکان سرپیچی از آن وجود داشته باشد؛ یعنی فرد بدون ترس از کسی یا به‌جان‌خریدن هرگونه پی‌آمد ناخوشایند قادر باشد که از پوشیدن حجاب خودداری کند و از میان پوشش‌های متنوع دست به انتخاب بزند؛ ولی تا زمانی که چنین امکانی محقق نشده و حجاب تنها نوع پوشش زنانه‌ی مورد قبول جامعه یا دولت است، حجاب به‌عنوان یک عمل جمعی و سیاسی بازشناخته خواهد شد. به همین شکل، صورت‌مسأله‌ی لباس زنانه و مردانه زمانی پاک می‌شود که برتری صفات مردانه به‌وسیله‌ی عناصر جمعی و فرهنگی توجیه نشود. لذا حتا اگر زنی از روی علاقه و میل شخصی، در جامعه‌ای مانند افغانستان، لباس مردانه می‌پوشد عمل او می‌باید درون مناسبات مذکرمحور جامعه مورد بررسی قرار گیرد چرا که معتقدیم علاقه‌ی او ساخته‌ی همین مناسبات است و به زبان ساده، این علاقه بر او تحمیل شده است. برای مثال، خانواده‌های بسیاری در افغانستان وجود دارند که در رویای داشتن فرزند پسر لباس پسرانه بر تن دخترشان می‌کنند و دختر نیز به مرور و با زیستن درون آن لباس پسرانه به آن علاقه‌مند می‌شود و در بسیاری از موارد، دخترانی که چنین گذشته‌ای دارند در بزرگ‌سالی نیز ترجیح می‌دهند که لباس پسرانه بپوشند.

فیلم انیمیشن نان‌آور (The Breadwinner, 2017)، ساخته‌ی نورا تاوومی درباره‌ی دختری به‌نام پروانه است که پس از دستگیری پدرش توسط نیروهای طالبان به جرم نگه‌داری کتب ممنوع، مجبور می‌شود که برای تأمین مخارج خانواده و خرید مواد غذایی موهایش را کوتاه کرده و لباس پسرانه بپوشد. پروانه با لباس زنانه حتا نمی‌تواند تا لب چاه برود. او لباس بردارش سلیمان را پوشیده و به بازار می‌رود و در آن‌جا با دختری به‌نام «شازیه» آشنا می‌شود که او نیز لباس پسرانه می‌پوشد و خودش را «دلاور» معرفی می‌کند. شازیه به او می‌گوید که «وقتی پسری هرجا بخواهی می‌توانی بروی.» لازم است یادآوری کنیم که تغییر جنسیت ظاهری پروانه نه استعاره‌ی سینمایی بلکه نوعی واقعیت فروبسته و تأویل‌ناپذیر است. او وحشت‌زده و ترسیده است ولی زمانی لباس برادر مرده‌ی خود را به تن می‌کند شجاع و با اراده می‌شود. نکته‌ای که من مایلم روی آن تأکید کنم این است که پروانه خودش را با سلیمان اشتباه می‌گیرد و در واقع مسخ می‌شود؛ نه ظاهرا که به لحاظ فکری و روانی نیز به پسری که نیست تبدیل می‌شود تا بتواند حامی خانواده‌ی خود باشد. از سویی، این یک وضعیت استعاری نیست چون به هیچ وجه نمی‌توان آن را به‌گونه‌ی دیگری تأویل کرد: زنی مرد می‌شود و همین. قبلا نیز، در فیلم اسامه (Osama, 2003)، ساخته‌ی صدیق برمک وضعیت یکسانی به نمایش درآمد: دختری به‌نام اسامه برای تأمین مخارج خانواده‌اش لباس پسرانه می‌پوشد و پیش یک سماورچی شاگردی می‌کند تا این‌که طالبان او را به زور و اشتباها به مدرسه‌ی پسرانه می‌فرستند…

آنچه باید عرض شود این است که در جهان افغانستانی زن به مرد شبیه نمی‌شود بلکه وی عینا و دقیقا به مرد مسخ می‌شود؛ چنین وضعیتی را نمی‌توان به مدد استعاره تأویل و تفسیر کرد. اسامه در پایان به عقد پیرمردی در می‌آید، سوار گاری پیرمرد می‌شود و به خانه‌ی او می‌رود ولی ببینده محض تماشای تصویر درمی‌یابد که اسامه زنی زنانگی‌زدایی‌شده و تهی‌شده است. او از زن‌بودن خویش تهی می‌گردد. پروانه نیز چنین وضعیتی دارد؛ او به چنان شهامت و جرأتی می‌رسد که ببینده زن‌بودن او را فراموش می‌کند و همان‌طور که شخصیت‌های دگر او را با پسر اشتباه می‌گیرند، بیننده نیز دچار چنین خطای دیدی نسبت به پروانه می‌شود.

این قصه‌ها که احتمالا برای انسان غربی غریب و شگفت است؛ برای ما هیچ جذبه و تازگی ندارد چون ما عملا آن را تجربه می‌کنیم و همه‌ روزه به چنین مواردی سر می‌خوریم. دختری که برای علاقه‌ی والدینش به داشتن فرزندی پسر میان هویت زنانه و لباس مردانه رفت‌وآمد می‌کند، دختری که برای مسافرت لباس مردانه می‌پوشد یا زنانگی‌اش را در مجلس بچه‌بازانه در قواره‌ی پسرانگی می‌فروشد، دختری که در جاهای مختلف کار می‌کند و برای حفاظت خودش مردانه رفتار کرده و به لباس مردانه درمی‌آید، معتادانی که لباس مردانه می‌پوشند تا مورد آزار و اذیت قرار نگیرند… هیچ کدام این قصه‌ها برای ما غرابت و تازگی ندارد و برای همین هرچند که انسان غربی ممکن است شهامت و فداکاری زن این قصه‌ها را استنباط و استخراج کند، انسان افغانستانی صرفا بدن تهی و تباه‌شده‌ی زن را می‌بیند. برای همین هرگز قادر نمی‌شود که آن را همچون استعاره بازتولید کند؛ چرا که مردسالاری مخوف افغانستانی صرفا زن را به بند نمی‌کشد و حیات اجتماعی او را ممنوع نمی‌کند بلکه «خود» زن را از او می‌ستاند و او را همچون بدنی تهی و بی‌مقدار به خدمت می‌گیرد.

مردانه‌پوشی لحظه‌ای است که زن خودش خارج می‌شود تا به مرد مسخ شود؛ مسخی که هرچند بدن او را از حیات و هویت تهی می‌کند ولی به‌گونه‌ی ضمنی و مخاطره‌آمیز او را از مزایای مرد بودن بهره‌مند می‌سازد. مردانه‌پوش شدن زن، در واقع، لحظه‌ای است که ممنوعیت زن شکل و قواره پیدا می‌کند و این‌بار زن نه از جامعه، بیرون، کار، تحصیل وغیره بلکه از زن بودن خویش محروم می‌شود. چون هرچند که او به‌شکل محتاطانه قادر به رفت‌وآمد درون جامعه می‌شود و از مزایای مردن بودن مستفید می‌گردد، این‌دفعه زن بودن برای او ممنوع می‌شود. او می‌تواند کار کند، پروانه شود و دنبال پدر خود به پلچرخی برود، در کوچه و بازار بگردد ولی دیگر قادر نیست که زن باشد و ذره‌ای از زنانگی خود را تبارز دهد. زن بودن برای او ناممکن می‌شود. لذا، عمل قیچی کردن موی صرفا موهای زن را کوتاه نمی‌کند بلکه او را زنانگی‌زدایی می‌کند. مسلما مراد این نیست که زن نمی‌تواند موهای کوتاه داشته باشد؛ بلکه در این موقعیت خاص (موقعیتی که اسامه‌ها و پروانه‌ها در آن قرار دارند) قیچی کردن موی عملی در راستای نفی زنانگی و عدول به ساحت ذَکَر است که منجر به بریدن زن از هویت زنانه‌اش می‌شود. در یک جمع‌بندی مختصر، زنان افغانستان و برابری‌طلبان، به ‌ناچار باید مردانه‌پوشی زنان را در جامعه‌ی افغانی نه به‌مثابه‌ی یک کنش مبارزه‌جویانه و فعال که به‌عنوان خطر و مظهر ازخودبیگانگی زن مورد توجه قرار دهند چون هیچ چیزی قادر به توجیه این موقعیت دردناک و شرم‌آور نیست که زنی برای دسترسی به حق خویش، آن‌هم مخفیانه و بیمناک، از خود چشم بپوشد و به جلد چیزی دربیاید که او را به بند کشیده است.