close

عوضی گرفتن؛ پندارها و داوری‌ها به‌جای شرایط فهم رخداد

پندارها و داوری‌ها

کودکان طبایع کنجکاو دارند. شیوه‌هایی که برای انجام کنجکاوی‌های‌شان به کار می‌برند برای ما بزرگسالان بسیار آموزنده اند. از جمله این‌که کودک مشتاقانه می‌خواهد بسیاری چیزها را نه از رهگذر زبان بلکه از رهگذر تجربه‌ی حسی بیاموزد. چون فهم برخی چیزها مانند امور تجربی و حسی ممکن نیست از طریق شرح زبانی صورت گیرد. مثلا کودک با دیدن برف تمایل نشان می‌دهد که آن را لمس کند و زیر بارش برف قرار گیرد. و به محض قرار گرفتن زیر برف و لمس کردن آن در می‌یابد که برف سرد است. درحالی‌که قبل از قرار گرفتن در زیر بارش برف، با توضیح زبانی نمی‌توان مفهوم سردی برف را به بزرگسالان فهماند. خیلی خوب. می‌گویید جنبه‌ی آموزندگی آن در چیست؟

جنبه‌ی آموزندگی آنچه کودکان انجام می‌دهند، نحوه‌ی دست‌یابی آنان به فهم است. ممکن است در نگاه اول نحوه‌ی فهم کودکان کاملا حسی-تجربی به معنای عام به نظر برسد که محدود به کودکان نیست و هر آدمی فارغ از سن و سال می‌خواهد طعم‌ها را با چشیدن بفهمد نه با گفتن و شنیدن، سردی برف را با لمس کردن بفهمد نه با توضیح دادن زبانی و چیزهای دیگر از این قبیل. اما آنچه که در این نحوه‌ی فهم از چشم ما مغفول می‌ماند وجه پدیدارشناسانه‌ی قضیه است. وجه پدیدارشناسانه‌ی نحوه‌ی فهم حسی-تجربی در این است که تجربه‌ی حسی به‌مثابه‌ی موقعیت اصلی یک رخداد تجربی اصالت پیدا می‌کند و قابل تعویض با هیچ چیز دیگر مانند تأثرات ذهنی از قبیل باورها، اعتقادات و غیره، مکر زبان مانند سفسطه‌بازی‌هایی که دروغ را به‌جای حقیقت می‌نشاند و یا دست‌کم تفکیک آن‌ها را دشوار می‌سازد، مکر رفتار از قبیل اغوا کردن به‌واسطه‌ی تحفه، رشوه و غیره، تأثرات عاطفی و امثال این‌ها، نمی‌باشد. این چیزی‌ است که کودکان بیشتر از بزرگسالان به آن متعهد هستند. به این معنا که کودکان هرگز بالطبع حاضر نیستند موقعیت رخداد یک تجربه را عوضی بگیرند. مثلا طعم تلخ مرچ باید چشیده شود تا فهم حسی-تجربی از طعم تلخ مرچ حاصل شود. کودک حاضر نیست عمل چشیدن مرچ را با توضیح زبانی طعمِ تلخِ مرچ عوض کند (ممکن است بزرگسالان به جبر یا نیرنگ این عوضی گرفتن را بر کودک تحمیل کند، ولی این کار خلاف طبیعت کودک است). درحالی‌که بزرگسالان مکررا آن تعویض‌ها را انجام می‌دهند و شدیدا آغشته به «عوضی گرفتن» هستند. مثلا بزرگسالان به‌طور پیوسته باورها، پندارها، تصورات، احساسات و سفسطه‌های‌شان را با موقعیت اصلی یک رخدادِ تجربی عوضی می‌گیرند و خیال می‌کنند تأثرات ذهنی، احساسات، لفاظی‌ها و داوری‌های آنان موقعیت اصلی فلان رخداد تجربی می‌باشد. درحالی‌که موقعیت و شرایطی که یک رخداد تجربی در دل آن رخ می‌دهد، می‌تواند کاملا متفاوت از احساسات، لفاظی‌ها، باورها، اعتقادات، پیش‌داوری‌ها، داوری‌ها، تصورات، پندارها و… ما باشد. به‌گونه‌ی مثال، یکی از رخدادهای تاریخی را در نظر بگیرید؛ رخدادی مثل ظهور یک رهبر قومی-تنظیمی در یک جامعه‌ی چندقومی. آقا/خانم الف در فلان برهه‌ی تاریخ به‌مثابه‌ی یک رهبر سیاسی-نظامی فلان گروه/قوم در فلان جامعه‌ی سیاسی سر برکشید و نقش‌های سیاسی و نظامی‌ای را ایفا کرد و سپس رفت.

حالا، جنبه‌های پدیدارشناسانه‌ی ظهور آقا/خانم الف در فلان برهه‌ی تاریخ در فلان جامعه‌ی سیاسی خاص، به‌مثابه‌ی رهبر سیاسی-نظامی‌گروه/قوم خاص، دست‌کم در نگاه گذرا این‌هایند:

-وضعیت و شرایط ماقبل این رخداد در جامعه‌ی سیاسی مورد نظر چگونه بوده است؟ (شرایط ماقبل رخداد را شرایط a در نظر بگیرید).

– وضعیت و شرایطی که این رخداد در جامعه‌ی سیاسی مورد نظر سر برکشید چگونه بود؟ (شرایط آن برهه‌ی خاص تاریخ را شرایط b در نظر بگیرید).

– شرایط a و b چه نسبتی با هم داشتند؟ و از رابطه بین شرایط a و b چه امکان‌های پدید آمد که در شکل‌گیری رخداد مورد نظر ما (ظهور آقا/خانم الف به‌مثابه‌ی رهبر سیاسی-نظامی یک گروه/قوم) نقش داشت.
– شرایط جانبی دیگر مانند عوامل خارجی چه نقشی در رخداد مورد نظر ایفا کرده است؟ (این شرایط را در برهه‌ی خاص تاریخی شرایط c در نظر بگیرید).

– شرایط a و b و c در رابطه با همدیگر شرایط جدیدی را پدید می‌آورد که آن را شرایط d در نظر می‌گیریم.
– براساس شرایط a و b و c و d و رابطه‌ی آن‌ها با همدیگر، آقا/خانم الف از چه جایگاهی برخوردار است؟ کنش‌های سیاسی و نظامی او به‌مثابه‌ی رهبر سیاسی (چه سازمانی یا غیرسازمانی) چه تأثیراتی بر وضعیت کلی جامعه‌ی مورد نظر و چه تأثیراتی بر وضعیت گروه/قوم خاص خودش گذاشت؟ آیا وضعیت را متحول ساخت؟ اگر بلی، کدام شاخص‌ها و شواهد تاریخی اثرات منحصر به فرد کنش‌های سیاسی و نظامی خانم/آقای الف را ثابت می‌سازد؟ یعنی چه شاخص‌ها و شواهد وجود دارد که نشان دهد، تحولات پدیدآمده، منحصرا ناشی از عمل سیاسی و نظامی آقا/خانم الف است نه ناشی از شرایط a و b و c و d و رابطه‌ی آن‌ها با همدیگر؟ مثلا تصور کنید گروه/قوم الف در شرایط a در حاشیه بودند و مکررا مورد تبعیض و ستم قرار داشتند، در شرایط d شریک قدرت و یک طرف معادلات سیاسی است. این یک تحول سیاسی چشم‌گیر است. اما سؤال این است که این تحول ناشی از عمل سیاسی و نظامی آقا/خانم الف است یا ناشی از شرایط همبسته‌ی a  و b و c و d ؟ پاسخ اکثر ما بزرگسالان که پندارها، تصورات، باورها، احساسات، تعلقات عاطفی، حب و بغض‌های اجتماعی، فهم‌های سوفسطایی و غیره‌ی‌مان را با شرایط پدیداری رخدادها، از جمله رهبران سیاسی و نظامی، عوضی می‌گیریم، یا بلی قاطع است یا نه قاطع. یعنی سیاه و سفید می‌بینیم قضیه را. چرا؟ چون همان‌طور که شرایط پدیدار شدن یک رخداد را با باورها و تأثرات مان عوضی می‌گیریم، اطلاعات واقعی درباره‌ی شرایط پیچیده‌ی آن رخداد را که فهم عمیق آن رخداد را میسر می‌سازد، با داوری‌ها و پیش‌داوری‌ها، تصورات و پندارها، عواطف و احساسات مان نیز عوضی می‌گیریم. در نتیجه‌ی این عوضی گرفتن‌ها به‌جای فهم عمیق به باورها و پندارها و احساسات عمیق غرق می‌شویم.
مثلا آن‌کسی که تحولات رفته بر هزاره‌ها را طی چند دهه‌ی اخیر، به‌طور مطلق ناشی از عمل منحصر به فرد سیاسی و نظامی مثلا یک فرد می‌داند یا نمی‌داند، در واقع فهم خودش را با شما به اشتراک نمی‌گذارد، بلکه احساسات و عواطف و پندارها و تصورات خودش را با شما به اشتراک می‌گذارد. همین‌طور است کسانی که مثلا تحولات رفته بر تاجیک‌ها، ازبیک‌ها، پشتون‌ها و غیره را مطلقا ناشی از عمل سیاسی و نظامی فلان فرد خاص می‌داند. این احساسات و عواطف و تصورات و پندارها و داوری‌ها چند ویژگی دارد. اول این‌که گفت‌وگوبردار نیست. یعنی به محض این‌که شما درباره‌ی آن تردیدهای روشمند ایجاد کنید، با سیل از واکنش‌های احساساتی مواجه می‌شوید. دوم این‌که هیچ چیزی را درباره‌ی رخدادها و تحولات رفته روشن نمی‌کند. بلکه فقط دایره‌ی باورهای تبلیغاتی درباره‌ی رخدادها و تحولات را گسترش می‌دهد و داوری‌های کاذب درباره‌ی آن‌ها را تعمیق می‌کند. سوما احساسات، عواطف، گرایشات، باورها و داوری‌های جمعی را عمیقا کاذبانه سیاسی می‌سازد. به این معنا که حتا ابراز عواطف کاملا انسانی مانند همدردی با قتل آدم‌ها هم تعبیر سیاسی می‌شود، که در واقع نه تعبیر، بلکه سوءتعبیر است. چهارم این‌که شیرازه‌های بافتار اجتماعی را عمیقا به‌سوی قطب‌بندی‌های متضاد سوق می‌دهد. مثلا، اعضای گروه‌های قومی به اشتراکات همدیگر نظر نمی‌کنند، به‌جای آن بیشتر به تفاوت‌ها و اختلافات شان تا مرز تقابل متمرکز می‌شوند. این چیزی ا‌ست که بی‌اعتمادی اجتماعی را در بافتار جامعه تعمیق کرده و در سازوکار سیاسی به ابزار استفاده‌جویی سیاسی تبدیل می‌کند.

به هر حال، بحث این بود که طبع کنجکاو کودکان برای ما بزرگسالان جنبه‌های آموزنده‌ی عمیقی دارند. از جمله همین گرایش به فهم حسی-تجربی که وجه پدیدارشناسانه‌ی آن به ما کمک می‌کند، شرایط فهم یک رخداد را با پندارها، تصورات، احساسات، عواطف و سفسطه‌بازی‌های زبانی‌مان، عوضی نگیریم. کاری که کودکان بالطبع حاضر نیستند انجام دهند. ولی ما بزرگسالان این عوضی گرفتن را بر آنان تحمیل می‌کنیم.