سارا عنان
تعداد زیادی از کودکان دستفروش، زبالهگرد و کارگر دکانها در تهران (که بهعنوان کودکان کار شناخته میشوند) کودکان مهاجر افغانستانی هستند؛ بیشمار کودکانی که در سطلهای زباله پسماندها را جمع میکنند و گونیهایی بزرگتر از جثهیشان را در پی خود میکشند. آنان ساعتهای زیادی از روز مصروف کار هستند و رنجهای زیادی را متحمل میشوند. معصومیت کودکانهی آنان را میتوان در پس اصرارهای مکررشان دید. معصومیتی که کمکم در واقعیتهای خیابان، دکانها و ایستگاه و واگنهای مترو رنگ میبازد. این کودکان بهجای زندگی در دنیای کودکانه و بیدغدغه، با کلمات بازی میکنند تا هر کدام که احساسات بیشتری را برانگیزاند، برنده رقابت شوند- رقابت در کار و فروش بیشتر. جایزهی کودکانهی آنان شاید یک شب آسایش، یک شب خواب راحت بهدور از طلبکاری باشد، زمانی که پول حاصل از کار و فروش را به خانواده یا کسانی که آنان را اجیر کردهاند، پرداخت کنند.
کتاب «انگار لال شده بودم…» را سپیده سالاروند، مستندساز، پژوهشگر و فعال اجتماعی و فعال حقوق کودکان نوشته است. او اسم کتاب را از داستان «بیستوچهار ساعت در خواب و بیداری»، نوشتهی صمد بهرنگی الهام گرفته است؛ از چند جملهی از آن؛ «انگار لال شده بودم و صدایی از گلویم درنمیآمد و فقط خیال میکردم که فریاد میزنم». کتاب، با عنوان کوچک «یک مردمنگاری از کودکان کارگر افغانستانی در ایران» معرفی شده و از تحقیق در دو میدان «خانهی کودک در خیابان ناصر خسرو» که به وضعیت کودکان افغانستانی کارگر در دکانهای تهران میپردازد و «گود زباله سعید» در جاده تهران-سمنان که کودکانش روزها به محلات تهران میروند و مواد بازیافتی را از سطلهای زبالهی شهری جمعآوری میکنند تا شب به گود سعید بازگردند و آنها را تحویل صاحبکار بدهند.
اهمیت این کتاب در شیوهی نگارش آن است که آن را از سایر پژوهشهای مرسوم متفاوت ساخته است. نویسنده با تکیه بر آموختههای انسانشناسانه و مطالعه بر روش مردمنگاری، به کتاب فرم جستار داده و در سراسر کتاب نشان میدهد که این کودکان به سه دلیل «مهاجر غیرقانونی بودن»، «کارگر دونپایه» و بالاخره «سن پایین»، چندین لایه فرودستی را همزمان در ایران تجربه میکنند (سالاروند، ۱۴۰۲، ص ۲۵). بنابراین، سالاروند خواسته با این مردمنگاری، صدای این کودکان فرودست باشد. در این راه اما تلاش کرده بهجای آنکه خود سخنگوی آنها شود، «اجازه دهد کودکان بهعنوان سوژههای فعال و مطلعان کلیدی تفاسیر و افکار خودشان را نمایش دهند، نه اینکه فقط بر تفاسیر بزرگان از زندگی آنان تکیه» کند (همان، ص ۳۳). کتاب با جزئیات بسیار بیشتری نوشته شده و خواندن آن زوایای پنهانی از وضعیت کودکان کار را نشان میدهد. کودکان کارگر در تمام بخشهای کتاب حضور دارند و در شماری از صفحات کلماتی در پرانتز از گویش افغانستانی آمده که پیوندی بین متن و زندگی آنان است.
دلایل روی آوردن کودکان به کار و نقش خانوادهها
براساس روایت نویسنده، زیادتر کودکان زیر دوازده سال تعریف میکنند که به اصرار خودشان به ایران آمدهاند و فکر میکردهاند ایران جای قشنگ و راحتی است و برای همین هم آمدهاند. تعداد زیادی از آنان میگویند: «همه آمده بودند، من هم آمدم.» مشاهده رفتن دیگران بهسوی یک زندگی بهتر برای خیلی از آنان انگیزهای میشود که به ایران بیایند. شمار زیادی علت آمدنشان به ایران را کار و بهدست آوردن پول میدانند. آنان اصرار دارند که در افغانستان، بهخصوص در دورهی دوم قدرت طالبان، کارها و اقتصاد ضعیف شده و فقر افزایش یافته است. در این میان تعدادی هم هستند که از کارهای سختی که در افغانستان داشتهاند فرار کردند و به ایران آمدهاند. عموما بچههایی که آنجا چوپان بودهاند از کار در ایران راضی هستند، اما کسانی که در افغانستان مکتب میرفتند و کار نمیکردند، حالا مجبور هستند با مشقت کار در ایران کنار بیایند. تعدادی از کودکانی که از روستاهای افغانستان هستند، میگویند در آنجا هم مکتب نداشته یا اگر مکتب داشتهاند طالبان آن را خراب کردهاند (همان، ص ۶۰).
بسیاری از کودکانی که با خانواده در ایران هستند، میگویند که خانوادههایشان آنان را به کار میفرستند. دو شکل تأمین اقتصادی در خانواده وجود دارد. یک، نیاز واقعی خانواده (فقر) و دو، سوءاستفادهی خانواده از کودک. این دو الگو نشان میدهد که دستهای از خانوادهها بهدلیل نیاز اقتصادی واقعی و فقر از کودکان در کنار خود استفاده میکنند. در این حالت ممکن است کودک به یاری رساندن به خانواده رغبت داشته باشد و خود بدون اجبار به کار بپردازد. اما دستهی دیگر که از وضعیت مطلوبتری نیز برخوردار هستند، همچنان از کودک برای کسب درآمد استفاده میکنند. این خانوادهها برای راحتی بیشتر و بهخصوص جهت جمعآوری درآمد بر افزایش کار کودک خود تأکید میورزند.
مسیر پرپیجوخم رسیدن کودکان به تهران
نویسنده یادآوری میکند که تعداد زیادی از کودکان کار مهاجر افغانستانی در تهران از ولایت هرات هستند؛ شماری کمی از شهر و تعداد بیشتری از ولسوالی غوریان یا روستاهایی کوچک. بعد از آنکه در سالهای اخیر سختگیری در مرز اسلامقلعه زیاد شد، عبور برای مهاجران غیرقانونی امن نیست. همین میشود که مسیر طولانی و پرپیچوخم میشود. آنان از اطراف ولایت هرات خودشان را به شهر هرات میرسانند و از آنجا با اتوبوس به نیمروز میروند. از نیمروز سوار نیسانها میشوند و بعد پیاده و باز نیسان و بعد پیاده و باز با نیسان یا پژو و همینطور تا آخر. بسیاری از بچهها میگویند سر مرز نیمروز و پاکستان طالبان راهشان را میگیرند و میپرسند که کجا میروند. کودکان دل خوشی از طالبان ندارند. وقتی دلیلش را بپرسی، تخریب مکتب و کشتن معلم دو خاطرهای فراموش نشدنی آنان از طالبان است.
بهگفتهی نویسنده، در داخل مرز ایران برای اینکه شناخته نشوند که کودکان افغانستانی هستند باید در مسیر راه، ادای دلالها را دربیاورند، یا از آنان خواسته میشود خودشان را به بیماری یا خواب بزنند یا حتا گردنبند بیمار برای بچه میبندند و وانمود میکنند که برای معالجه به تهران میآیند. معمولا به کودکان یاد میدهند که اگر گشت جلوشان را گرفت حرف نزنند چون از لهجهیشان شناخته میشوند و کار دستشان میدهد. تعدادی از کودکانی هم هستند که با «خاله» به تهران رسیدهاند. آنانی که با خاله میآیند از زاهدان به بعد یک یا دو شب در مسیر راه هستند. خالهها آنان را تا تهران میآورند و بعد به دست مردی میسپارند که در خوابگاهی نگهشان میدارد تا بزرگترشان بیاید و پول قاچاقبر را بدهد و کودکان را تحویل بگیرد (همان، ص ۱۰۶).
محروم از آموزش
سالاروند روایت میکند که هانیه آرزو داشت مثل بقیه همسالان خود به مکتب و بازی برود و دغدغهی پول درآوردن و فقر را نداشته باشد، اما هرچه میگذرد این آرزو دستنیافتنیتر و روزها برایش سختتر میشود. با بزرگ شدن برادر کوچکش شرایط سختتر و تأثر فقر مالی نمایان شده و همین موضوع بیشتر او را در تنگنا قرار داده و سعی میکند خودش کار کند تا برادرش مثل او از درس خواندن باز نماند.
مجیب، یکی دیگر از کودکان کار میگوید دلم میخواهد درس بخوانم، اما باید پول هم باشد که بتوانم مکتب بروم. پدرم را طالبان در هلمند کشتند. برادر بزرگم نتوانست در افغانستان به درسش ادامه بدهد و از زمانی که به ایران آمدهایم در کار ساختمانی کار میکند. من دستفروشی میکنم، خواهرم در کارگاه خیاطی کار میکند. همهی ما تلاش میکنیم هزینهی زندگی را تأمین کنیم. مجیب در افغانستان تا صنف چهارم درس خوانده است. وقتی ایران آمده، باز تصمیم داشته درس بخواند اما در مکاتب دولتی موفق به ثبتنام نشده و برای درس خواندن در مکاتب خصوصی پولش را ندارد.
کارهایی که کودکان انجام میدهند
کودکان معمولا با هم نسبت خویشاوندی دارند، بعضی با پدرهایشان هستند و بعضی با برادر، با پسر کاکا یا مامایی خود در یک اتاق زندگی میکنند. آنان چون غیرقانونی به ایران آمدهاند همیشه در سایه دستگیری و رد مرز زندگی میکنند. یک نوجوان بهطور میانگین در یک روز سی کیلو پلاستیک، صد کیلو کتاب، پانزده کیلو آهن، دو کیلو فلز و بیست کیلو نان خشک جمع میکند (همان، ص ۹۰). جثهی آنان برای زبالهگردی کوچک است اما به همین کار مشغول هستند. در همین راستا بر سر مناطق بالاشهر جنگی همیشگی است و کسانی که قدرت بیشتری دارند میتوانند با پیمانکاران این مناطق معامله کنند. چون باشندگان منطقهی بالاشهر تهران مصرفکنندگان بهتری هستند، زبالههای خشک بیشتری تولید میکنند و کودکان دست پرتر از این منطقه برمیگردند. در میان زبالهها چیزهای ارزشمندتری هم هستند که دانهای فروخته میشوند. به شیشههای داخل زباله کاری ندارند و تنها شیشههایی که کودکان از داخل سطل زباله بر میدارند شیشهی مشروب و عطر است.
علاوه بر آن، شمار زیادی از کودکان، شاگرد دکانهای لوازم ماشینفروشی در شرق میدان امام خمینی، چهارراه سیروس، در خیابانهای امیرکبیر، ملت و امین دربار هستند. این دکانها لوازم جانبی ماشین مثل دیسک صفحه، تسمه، آیینه بغل، باتری، فن، کاسه نمد و… میفروشند و به ولایتها هم صادر میکنند. کودکان خودشان را «کارمند دکان»، نه بلکه کارگر یا شاگرد مینامند. توضیح میدهند که کسی با دکانشان تماس میگیرد و اجناسی را سفارش میدهد و بعد صاحبکار از روی فاکتور میخواند و آنان چیزهایی که سفارش دادهاند را جدا و بستهبندی میکنند و برای خریدار میفرستند یا با چرخ برایشان میبرند (همان، ص ۴۹).
از دیگر کارهایی که کودکان انجام میدهند، دستفروشی و گدایی است. بچههای کوچکتر معمولا فال میفروشند و یا گدایی میکنند که البته هیچکدام این مشاغل ثابت نیست. یعنی ممکن است به نسبت میزان دستگیری و خطر بهزیستی یا مأموران بازیافت بچههای کوچکتر مدتی فال بفروشند و بعد مدتی زباله جمع کنند و باز دوباره فال بفروشند. همچنان کارهایی چرخی بودن در بازار، کار در ساندویچی/رستورانت (بهعنوان کسی که غذاها را بهدست مشتری میرساند) و کار در تولیدیهایی با کارگران است که همچنان از شمولیت قانون کار خارج هستند.
ساعات کار کودکان
سالاروند میگوید که طول مدت یا روزهای کار برای کودکان مختلف به عوامل مختلفی بستگی دارد. ساعاتی که احتمال دستگیری توسط مأموران دولتی (شهرداری، نیروی انتظامی و بهزیستی) بیشتر است، بهخصوص برای کودکان زبالهگرد، داشتن مکان کار ثابت، روزهای عادی یا تعطیلی، تناسب زمان با مکان کار (کار در روزهای آخر هفته در مکانهای زیارتی) و کار در بازارهای روزانه، و چندین عامل دیگر بستگی دارد.
ساعت کاری کودکان معمولا بین نُه صبح تا شش یا هفت شام است، یعنی چیزی در حدود نه-ده ساعت کار در روز. ساعت پایانی کار معمولا مشخص نیست. ممکن است در مورد ساعت کاریشان بگویند: «از ساعت ۹ صبح تا ۷ یا ۸ شام کارم طول میکشد.» اما حقوقشان ثابت است و به جز این بسیاری شبها بار یا وسایل جدید میرسد و کودکان باید شبانه بارها و وسایل را خالی کنند (همان، ص ۵۱). در عین حال، در پرسوجویی که از کودکان کار انجام یافته نشان میدهد که بسیاری از کودکان کار در خیابان عصرها کار میکنند و برخی از آنان ساعات کار بسیار طولانی دارند. براساس بیان کودکان، تعدادی از آنان کل روز (از ۸ صبح تا ۱۱ شب) در خیابان هستند. اما بالاترین سهم متعلق به کودکانی است که بین ساعات ۱ تا ۱۲ شب در خیابان هستند.
محل زندگی کودکان دور از خانواده
کودکان معمولا در اتاقهایی با چهار الی نُه نفر دیگر زندگی میکنند که همهیشان قوم و خویشاوندان هستند. ممکن است محل زندگیشان کاملا شکل و شمایل خانه داشته باشد اما خودشان این محل را اتاق یا «کلبهی غریبی» مینامند.نویسنده، اتاق تعداد دیگری از کودکان کار را در دو دسته طبقهبندی کرده است: دستهی اول اتاقهایی اند که در پاساژها قرار دارند. صاحبکار در پاساژی (سرایی) که بچهها در آن به کار مشغول هستند اتاقی برای زندگی در اختیارشان میگذارد. نوع دوم اتاقها، خانههایی اند در بافت قدیمی شهر در کوچه پسکوچهها که بهعنوان انبار دکانها استفاده میشود. بعضی از انبارها پر از وسیله اند و حیاط ندارند و باید از لابلای کارتنها راه باز شود که به اتاق برسد و مثلا در اتاق شش متری، شش نفر زندگی میکنند، در گوشهی اتاق کار آشپزخانه را میکنند که ممکن است بسیار خطرناک باشد (همان، ص ۴۸).
محل اسکان کودکان در گودهای زباله هم عموما اتاقکهایی است که با ضایعات یا دیوارهای گچی ساخته شده است و در هر اتاق معمولا پنج تا ده نفر زندگی میکنند. در گودها و گاراژهای بزرگ که تعداد افراد بیشتری را در خود جای میدهد، هرچند اتاق، تحت مدیریت یک ارباب سرپرستی میشود.
آرزوها و دغدغههای یکسان کودکان
شاید بیمعناترین سؤالی که میتوان از یک کودک هشت-نهساله که در خیابان، کارگاه یا دکان کار میکند پرسید از آیندهی آنان است. بسیاری از این کودکان درس نمیخوانند. آنان در همان لحظهای که در مورد شغل آیندهیشان سؤال میپرسیم شغلی دارند و میدانند که قرار نیست «انجنیر، معلم و یا داکتر» شوند چون رسیدن به تمام این شغلها نیازمند شرایطی است که آنان برخوردار نیستند. این کودکان نامطمئین حرف میزنند و از نگاه به چشمهایشان این حس دست میدهد که کارگری در آینده برای آنان دردناک نیست، چیزی که باید برایشان رنجآور است نگاه حاکی از تحقیر به طبقهی کارگر است. آرزوها، دغدغهها و حتا غمهای اغلب کودکان شبیه هم است، هیچکدام در سنی نبودهاند که با اراده و انتخاب آزادانهی خود وارد این چرخهی دردناک و رنجآور شوند، اما حالا بسیاری از آنان چارهی دیگری ندارند. دلشان میخواست درس بخوانند، اگر دغدغهی نان نبود. اگر چشمان منتظر خواهران و برادران کوچکترشان به دسترنج هر ماهشان نبود، شاید کودکان مهاجر افغانستانی در ایران نبودند.
از سوی دیگر، هستند کودکانی که در زندگیشان چیزهایی میخواهند، برای آیندهیشان نقشه میکشند، دوست دارند فوتبالیست یا فضانورد شوند، دلشان میخواهد ماشین کنترلی داشته باشند اما شاید ندانند که اسم اینها آرزو است. شماری از کودکان کار آرزو دارند به افغانستان برگردند. بسیاریشان برای بازگشت روزشماری میکنند، منتظر هستند سال به آخر برسد، منتظر هستند برادر بزرگتترشان برسد تهران و جایگزینشان شوند.
خشونت، ناامنی و آسیبها
نویسنده عنوان میکند که کار در خیابان جزء شغلهای غیراقتصادی و کاذب محسوب میشود. یعنی فعالیتی که رسمیت ندارد و برای کودکان آیندهای از لحاظ شغلی قابل تصور نیست. در محیط کار کودکان امنیت وجود ندارد و در معرض انواع آسیبهای جسمی و روانی قرار دارند. احتمال خطر تصادف در خیابانها برای آنان وجود دارد، آلودگی هوا، آلودگی صوتی و آلودگیهای محیطی باعث بروز انواع بیماریها میشوند. همچنین کودکان در معرض بدرفتارهایها و خشونت و تهدید و توهین شهروندان، مأموران دولتی (شهرداری، نیروی انتظامی و بهزیستی)، کسبه و اهالی محلی که در آنجا کار میکند قرار میگیرند.
هر کدام از کودکان کار که امروز آسیب میبینند، آسیبهای بعدی را به بار میآورند و شاید تا نسلها ادامه داشته باشد. آنان هر روز و در موقعیتهای مختلف ناامیدی، ترس و اضطراب را تجربه میکنند. کودکی که در جامعه دیده و شنیده نمیشود، بدون شک احساس شکست، احساس بیکفایتی و بیلیاقتی میکند. وقتی آنان در چهارراهها به سمت ماشین میآیند و راننده شیشهی ماشین را بالا میکشد، ارادهای او نابود میشود. پس جای تعجب نیست که این کودک از خود انواع رفتارهای ناشایست مثل تفانداختن، لگدزدن، فحش دادن نشان دهد. و یا با همسنوسالش دعوا راه بیاندازد بدون آنکه به کسی اعتنایی داشته باشد.
کودکان وقتی در دکان هم کار میکنند، بلندکردن وسایل سنگین به جسم آنان صدمه میزند و منجر به بیماریهایی همچون پارهشدن فتق و آسیبدیدن دیسک کمر میشود. کودکانی که فال میفروشند در خیابان تحقیر میشوند، فحش میشنوند، کتک میخورند، به آنان پیشنهادهای نامناسب داده میشود و احتمال خطر سوءاستفادهی جنسی، مخصوصا برای کودکان کمسنوسالتر وجود دارد. همچنین بعضی اوقات کودکانی که کوچکتر هستند از طرف کودکان بزرگتر آزار و ازیت میشوند و آسیب میبینند.
بیم و ترس از بازداشت و ردمرز شدن
بهباور سالاروند، کودکانی هستند که از ترس رد مرز شدن تلاش میکنند در خیابانها زیاد گشتوگذار نکنند. و فقط زمانی که مشغول کار هستند در خیابان دیده میشوند؛ زیرا حین کار احتمال دستگیری بسیار کمتر است. بچهها تا زمانی که سر کار هستند، آزادانه در خیابان جابهجا میشوند و کارشان ایجاب میکند که مسیر انبار تا دکان را مدام بپیمایند. بسیار از آنان از ایران فقط همان چند خیابانی را بلد هستند که مسیر هر روزهیشان است و بیرون از این دنیای کوچک احساس ناامنی میکنند. نیروی انتظامی نوجوانان را صرفا بهدلیل مهاجر غیرقانونی بودن دستگیرشان میکند و به افغانستان میفرستد اما کوچکترها معمولا خیالشان راحتتر است چون بهگفتهی خودشان، اگر نیروی انتظامی آنان را بگیرند دوباره آزاد میکنند (همان، ص ۵۳).
برای کودکان، ترس از رد مرز شدن باعث میشود هویتشان را در خیابان پنهان کنند، اما فقط ترس رد مرز شدن نیست، ترس از به سخرهگرفتهشدن هم هست. آنان برای خودشان اسمهایی انتخاب میکنند که به گوش ایرانیها آشناتر باشد (همان، ص ۱۱۴). این کودکان، هرچند مدت زیادی در تهران زندگی کردهاند، اما غریبهاند. فارسی حرف میزنند و چهرهی تعداد زیادیشان شبیه به ایرانیها است اما جامعه آنان را نمیپذیرد. ایران برایشان خلاصه میشود به چند کوچهای که در آن کار میکنند و آدمهایی که بهواسطهی کار با آنان در تماس هستند. جامعهای که نمیتواند نامهایی از فرهنگهای دیگر (فرودستتر) را بپذیرد، با خود این کودکان چه خواهد کرد؟ (همان، ص ۱۲۵).
سایهی سنگین سیاست
نویسنده در بخشی از کتاب توضیح میدهد که کودکان کار مهاجر افغانستانی برای کار به ایران میآیند و عموما چیزی از سیاست ایران نمیدانند. چه کسانی که در دکانها کار میکنند و چه آنانی که در گود زباله هستند یا دستفروشی میکنند. اسم رییسجمهور را بلد نیستند، مگر تعداد محدود آنان که شماری از سیاسیون ایران را به چهره میشناسند و از طریق تلویزیون دیدهاند (همان، ص ۵۰). آنان در محیط جدید پذیرفته نمیشوند. کشور میزان به اندازهای آنان را طرد کرده است که معمولا هیچ علاقهای به آشنایی با فرهنگ و سیاست ایران ندارند. چون در شهر تحقیر شدهاند. بعد تلاش کردهاند هویتشان را پنهان کنند تا کمتر آسیب ببینند. در ادامه نه تنها علاقهای به ایران پیدا نکردهاند که خشم و غمی که سالها سرکوبش کردهاند گاهی با جملههای انتقامجویانهای خودشان را نشان میدهند. مثل انور، که اولین صاحبکارش اینقدر اذیتش کرده بود که دو سال بعد هم میگفت یک روزی انتقامش را خواهد گرفت (همان، ص. ۱۵۵).
با این همه، اگر کودکان به سیاست اهمیتی هم ندهند سیاست آنان را فراموش نمیکند. ممکن است گاهی سیاستهای دولت ایران به نفعشان شود و سختگیریها و رد مرزها کمتر شود یا ناامنی و بحران در افغانستان به نفع آنان شود و بتوانند در ایران بمانند. دامنهی روابط علت و معلولی میتواند آنقدر گسترده شود که یک رویداد امنیتی در نقطهای از شهر باعث دستگیری زبالهگردهای منطقهای دیگر شود و کسی نفهمد که چرا زبالههای خشک یک منطقهای تهران شبی در سطلها جا ماندهاند. ممکن است حوادث دیگری در نطقهای از شهر باعث شود کارگران مهاجر بزرگسال رد مرز شوند ولی کوچکترها را آزاد کنند و انجام کارها بر دوش کودکان بیفتد و تا برگشت بزرگسالان کودکان بیشتر و بیشتر کار کنند و تلاش کنند پول بیشتری بهدست بیاورند تا خسارت رد مرز بزرگشان و پولی که دوباره باید هزینهی آمدن کنند، جبران شود.
سخن آخر
سالاروند به خوبی در این کتاب توانسته است به کودکان کار مهاجر افغانستانی و جهان ذهنی آنان نزدیک شود، وضعیت دشوار زندگی آنان را به تصویر بکشد و بسیاری از کلیشههای ذهنی نادرست دربارهی آنان را به چالش بکشد. او در «سخن آخر» مینویسد: «آنان هم مثل همهی ما دلشان میخواهد وقتی ازشان فیلم بگیریم که لباس مرتب پوشیدهاند، که شعر میخوانند، که خوب دومینو بازی میکنند. حالا این خواستهیشان را باید بسط میدادم به کل پروژه، باید حواسم میبود که درد و رنج و ستم را در کنار خوشیهایشان ببینم، به اینکه خودشان میخواهند چه چیزهایی دیده و شنیده شود. همزمان باید حواسم باشد که نوشتهام تأویل من است از این چند سال رفتوآمد مستمر با بچهها که احتمالا روایتم برای همهیشان مطلوب نیست، اما تلاش کردهام اخلاقی و منصفانه باشد» (همان، صص ۱۹۷-۸).
سالاروند با کودکان زمانهای زیادی را سر کرده، شریک غم و شادیهایشان شده و گاه فراتر از نقش یک پژوهشگر و بلکه بهعنوان یک تسهیلگر اجتماعی و فعال مدنی، از حقوقشان دفاع کرده است. سالاروند بعدا مستندی بهنام «گود» با همکاری آیدین حلالزاده و به کارگردانی بهمن کیارستمی دربارهی کودکان زبالهگرد افغانستانی در تهران ساخت که مرتبط با همین مردمنگاری است. همین باعث شده این مردمنگاری رنگوبوی انتقادی جدی به خود بگیرد. ممکن همین زبان انتقادی بود که باعث شد سالاروند در ۱۱ میزان ۱۴۰۱ توسط مأموران امنیتی در منزلش دستگیر و به زندان اوین منتقل شد. دنبال آن، دادگاه انقلاب تهران او را به اتهام اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرم علیه امنیت به دو سال حبس، دو سال ممنوعیت خروج از ایران، منع عضویت در گروهها و دستهجات سیاسی-اجتماعی محکوم کرد.
منبع:
سالاروند، سپیده، (۱۴۰۲)، انگار لال شده بودم… (یک مردنگاری از کودکان کارگر افغانستانی در تهران)، تهران، پردیس دانش، چاپ سوم.