مرضیه پس از یک دورهی افسردگی شدید ناشی از بسته شدن درب دانشگاه بهروی آیندهی او، به این باور رسیده و آن را شعار فلسفهی زندگیاش تعیین کرده است: در برابر جهل مضاعفی که برای نابودی او آستین برزده، باید به جهد مضاعف پناه ببرد و کمر ارادهی معطوف به پیشرفت خود را بسته کند. مرضیه سال گذشته به این تصمیم بزرگ در یک صبح روشن و بهاری دست یافت. شب قبل از آن اما قعر دوزخ افسردگی و ناامید مطلق را تجربه کرد. آن شب آنقدر با هیولای افسردگی و ناامیدی که از درون، ذهن و ضمیر او را میفشرد و له میکرد، پنجهدرپنجه شد که در نهایت -و در پایان شب تاریک- وقتی سپیده دمید، پیروز از آن بیرون آمد. آن شب مرضیه تا مرز مرگ و نابودی کشانده شده بود. مرگ نسبی را، با آن چهرهی زندگیخوارش، با تکتک سلولهای مغز و ذهن و روانش تجربه کرد و «آه چه تجربهی وحشتناکی» بود. ماجرا اما به دو سال قبل از آن، به سقوط حکومت پیشین و رویکارآمدن دوبارهی طالبان به قدرت سیاسی برمیگردد. و زمانی که «حکومت جاهل» تصمیم به بستن دروازهی دانشگاهها گرفت.
دیروز؛ وقتی به رویاهایش میاندیشید
ماجرا اول خوب بود و خوشایند؛ شبیه سفر به دل رویاهای یک دختر رویابین. شهر کابل -آن شهر رویاها- در خیال یک دختر ساده و روستایی به رنگینکمانی میماند که او در کودکی در آسمان دهکدهیشان در غور دیده بود. وقتی مرضیه (مستعار) از مکتب فارغ شد، با تمام وجود آمادگی گرفته بود که به رشتهی دلخواهش راهیابد. هرچند میدانست به دانشکدهای که او علاقهمند بود و میخواست جهان آیندهاش را از دریچهی همان رشتهی دانشگاهی بنگرد، مستلزم نمرهی چندان بالایی نبود. با این هم، مضامین مکتب را تا توانست خوب خواند. زیرا مفهوم «ناکامی در ادبیات» او معنایی نداشت. فقط کامیابی در انتخاب و راهیابی در رشتهی رویایی برای او معنا داشت و رنگ جهان آیندهاش را شکل میداد. جهانی جذابی که با نخستین قدم در دانشگاه کلید میخورد.
اما همهچیز با یک خبر بسیار ناگوار به خاکستر تبدیل شد. برادر بزرگ مرضیه چند ماه قبل از فرارسیدن آزمون کانکور، از مسیر غیرقانونی عازم ایران شده بود. در میانهی راه در ولایت سیستان و بلوچستان ایران از سوی گروه شبهنظامی موسوم به «جیشالعدل» گرفتار شده و اسیر شد. دوستان برادر مرضیه سه-چهار نفر بعد از یک هفته بازجویی آزاد شدند؛ برادر او اما همچنان در اسارت آنان باقی ماند. دو هفته هم به سختی گذشت و هیچ خبری از برادرش بدست خانواده نرسید. مرضیه از بس که غمگین شده بود، از آزمون کانکور صرفنظر کرده بود؛ اما بلاخره به تشویق پدر فرزانهاش با وضعیت کاملا ناخوش در آزمون شرکت کرد، و «معجزه رخ داد». مرضیه خود چنین تعریف کرد: «هر لحظه منتظر خبر خوب بودیم. خیلی پریشان بودم که برادرم کجا است. زنده است یا مرده است. در چنین شرایط هیچچیز برایم مهم نبود. شب و روز دعا میکردم تا برادرم سالم به خانه برگردد. اما هیچ اتفاقی رخ نداد. بلاخره پدرجانم گفت پناهش به خدا. برادرت که طفل نیست ماشاءالله مرد جانش است. من هم در کانکور شرکت کردم، درحالیکه هیچ امید نداشتم؛ چون ذهنم هیچ کار نمیکرد. اما خدا را شکر که در رشتهی دلخواهم یعنی معلمی در کابل کامیاب شدم. چیزی که منتظرش بودم و هستم تا امروز خبر از برادرم است. اما تا همین لحظه هیچ اطلاعی از مکانش نداریم. خدا هیچ مسافری را این قسم رنج ندهد.»
مرضیه وقتی کابل آمد، خیلی خوش بود. سال ۱۳۹۹ وارد دانشگاه شد و همهچیز آنگونه که او تصور کرده بود، پیش میرفت. سمستر اول و دوم را در دانشگاه ربانی با موفقیت سپری کرد. هرچند کابل را برای اولینبار میدید و یک تجربهی نو و در عین حال خیلی دلپذیر بود، بازهم احساس بیگانگی نمیکرد. زیرا او در این تجربه تنها نبود. دخترانی زیادی از ولایت غور با او در این تجربهی مشترک بودند. سال ۱۴۰۰ که آغاز شد، تنور جنگها میان حکومت پیشین و گروه طالبان داغتر شد. با گذشت هر روز رنگ روزها خاکستری میشد؛ ولی مرضیه زیاد نگران نبود. او هم مثل میلیونها دختر دیگر خیال میکرد که طالبان تغییر کردهاند. با سهیمشدن طالبان در قدرت مشترک، دختران بازهم میتوانند به تحصیلشان ادامه بدهند. اما سرنوشت تلخی در انتظارشان بود.
حکومت پیشین که در ۱۵ آگست فروپاشید و قیامتی برپا شد، بازهم مرضیه روحیهاش را از دست نداد. صبر کرد تا اوضاع دوباره حالت عادی به خود بگیرد و او بتواند تحصیلش را ادامه بدهد. اما او نمیدانست که در سایهی حاکمیت طالبان باسواد شدن دختران حرام است. مرضیه درحالیکه بغض راه گلویش را میفشرد و صدایش آرام شد، گفت: «حکومت که سقوط کرد، من آنقدر جگرخون نشدم؛ اما وقتی در پایان سمستر ششم خبر شدیم که دیگر دانشگاه رفته نمیتوانیم، واقعا احساس شکست کردم. گفتم لعنت خدا بر شما ملاهایی که از سواد دختران میترسید. پنج ماه بعد را در افسردگی کامل قرار داشتم. زیر انواع دارو میخوردم ولی اصلا خوب نمیشدم. پدر بیچارهام ماهها کاروبارش را در وطن رها کرد و آمد از من مراقبت میکرد. مادرم هم همین قسم. خلاصه نزدیک بود از این دنیا بروم. آن شب خیلی وضعم خراب بود؛ یعنی بیخی به مرگ برابر بودم. لاغر شده بودم، مثل یک مشت استخوان بیگوشت. هیچ دم در جانم نبود. اما دعای پدر و مادرم صبح همان شب معجزه کرد و حالم بهتر شد.»
امروز؛ وقتی ارادهی معطوف به پیشرفت شکل میگیرد
مرضیه وقتی کمر ارادهی معطوف به پیشرفت خود را بست، در برابر ارادهی «جاهلانهی حکومت» که دروازهی دانشگاهشان را بسته است، قرار گرفت. و همچنان هر روز و امروز قرار میگیرد. همین است که فلسفهی زندگی خود را مبتنی بر آن طرح کرده است. مرضیه دو سمستر است که برخلاف رویاهایش، در انستیتوتی در غرب کابل قابلگی میخواند. او همواره تمایل به علوم اجتماعی و ادبیات داشته است؛ ولی بهباور او، وقتی اوضاع چنین است، او نیز این چنین عمل میکند و سر تسلیم فرود نمیآورد. انگلیسی بلد نبود، ولی در آموزشگاهی آموختن زبان انگلیسی را هم شروع کرده است؛ زیرا درسهای قابلگی با زبان انگلیسی به پیش میرود. مرضیه به صراحت آخرین حرفهایش را بیان میکند: «میفهمم شرایط بسیار مسمومکننده است، ولی نباید تسلیم شویم. جهل طالبان نباید به ما هم سرایت کند. آنان خودشان هم نمیدانند که چقدر جاهل هستند؛ چون فکر میکنند با بسته کردن دروازهی دانشگاهها مانع هوشیار شدن ما میشود. ولی اشتباه میکنند. من با مشکلات اقتصادی شدید دستوپنجه نرم میکنم پدرم به سختی مصارف مرا تأمین میکند. من هم نهایت کوشش خود را میکنم تا زحمتهای پدر و مادرم را جبران کنم.»