درد و رنج زنان هممحلهی دلارا بیگم (مستعار) او را برانگیخت تا رشتهی حقوق و علوم سیاسی بخواند. دلارا فکر کرده بود که وقتی با دانش در این رشته مجهز شود، قابلیت بیشتری برای دفاع از حقوق زنان گرفتار در چرخهی درد پیدا خواهد کرد. پس از فراغت از دانشگاه، هنگامی که کارمند ادارهی توزیع شناسنامهی الکترونیک شد، به مورد تکاندهندهای برخورد که خودش آن را بهعنوان نشانهای از «انسانیتزدایی از زنان» توصیف میکند: زنانی بودند که نمیتوانستند نام خود را بر زبان آورند و اگر جرأت هم میکردند، نامشان را با اشتباه میگفتند (چون به آنان القا شده بود که حتا سزاوار داشتن نام نیستند و نباید بتوانند نام خود را بدون ترس یا شرم بر زبان بیاورند). دلارا بیگم آن را «بیعدالتی» میداند و مبارزه با این بیعدالتی را رسالت خود. از هنگامی که طالبان به قدرت برگشتهاند، خود او نیز خانهنشین شده است. میگوید که بهخاطر زنبودن و تعلق قومی به قوم هزاره و وابستگی مذهبی به فرقهی اسماعیلیه، از کار محروم شده است.
کار با زنان قربانی
دلارا هنوز در ذهنش نمیگنجد که نیلاب (اسم مستعار) چهگونه توانسته است جوانی و عمرش را در پای زندگی با یک مرد «مبتلا به جنون» خاک کند؛ آن هم فقط به این دلیل که زن مطلّقه بود و تصور عمومی این بود که دیگر استحقاق او از برخورداریهای جهان همان عمری زندگی کردن با یک مرد مجنون است. زیر یک سقف و در یک خانه، سالها آن مرد را تحمل کرده و «سوخته و ساخته» است. دل خون از زندگی دارد و خاطرهی تلخ از جدایی. دوباره هرگز جرأت نکرده است که طلاق بگیرد. این تنها یک نمونه از وضعیت زنان در شهری است که دلارا در آن بزرگ شده است. میگوید که اکثر زنان به نوعی خشونت جنسیتی را تجربه کرده و از «حق و حقوق» خود هم آگاه نیستند.
دلارا، در سال ۱۳۹۳ خورشیدی و همزمان با پایان دورهی تحصیلی نیمهعالی در دانشکدهی تعلیم و تربیه، تصمیم میگیرد که آموزش عالی را در رشتهی حقوق و علوم سیاسی بخواند؛ «درد عدم آگاهی همجنسانم از حقوق قانونی و شرعیشان، مرا وا داشت تا در [رشتهی] حقوق درس بخوانم و آگاهانه برای دفاع از حقوق آنان در برابر بیعدالتی بایستم.» دلارا در سال ۱۳۹۷ از دانشگاه فارغ میشود. همزمان با آن، بهصورت داوطلبانه شروع به آگاهیبخشی به زنان دربارهی حقوقشان میکند.

مدتی بعد، دلارا برنامهی آگاهیدهی به زنان را در شمالشرق افغانستان در چارچوب ریاستهای امور زنان پیش میبرد. به زنان قربانی خشونتهای خانوادگی و جنسیتی در مورد برخورداری از قانون و حمایت قانونی مشاوره میدهد و در مواردی هم با آنان در یافتن پناهگاههای امن همکاری میکند. همزمان، متوجه میشود که قربانیان خشونت نیاز شدید به دریافت مشاورهی روانی دارند؛ «زنان قربانی خشونت حتا جرأت نداشتند در مورد ظلمی که بر آنان رفته حرف بزنند. ساعتها پای حرفشان مینشستم. قصههایشان را میشنیدم. میگذاشتم دلشان خالی شود.»
با این هم، براساس گفتههای دلارا، شمار زنانی که به قربانیان خشونت کمک میکردند و مشاوره میدادند، انگشتشمار بودند. آنان هم صرفا میتوانستند از زنانی حمایت کنند که به ریاستهای امور زنان مراجعه میکردند. این زنان هر کدام تجربهی تلخ و درناک داشتهاند و شنیدن روایت آنان برای دلارا، هم آسان نبوده؛ «از وضعیتشان متأثر میشدم. دلم پر میشد از اندوه و خشم. گاهی روزها و هفتهها میگذشت تا حالم بهتر شود.»
دلارا در سال ۱۳۹۹ خورشیدی از طریق آزمون رقابتی در ادارهی احصائیه و معلومات راه مییابد. در اواخر این سال، هنگامی که کارش را بهحیث مأمور در بخش توزیع شناسنامهی الکترونیک آغاز میکند، به موارد تکاندهندهتری از وضعیت زنان مواجه میشود؛ «مراجعانی [زن] هم بودند که خودشان نام خود را به مأموران اداره نمیگفتند. وقتی اسمشان را میپرسیدیم، مردان [همراهشان] بهجای آنان پاسخ میدادند. برخی از زنان هم که اسم خود را میتوانستند بگیرند، تلفظ درست آن را نمیدانستند و آن را با لهجه ادا میکردند و یا هم کامل نمیگفتند.»
در مورد عکاسی از آنان برای شناسنامه نیز وضعیت مشابهی بود؛ «وقتی میگفتیم از آنان عکس میگیریم، باز مردان بودند که تأیید میکردند.» دلارا بیگم آن را «انسانیتزدایی» از زنان تعبیر میکند؛ «اسم فرد، بخشی از هویت و مشخصهی انسانی او است. منعکردن زنان از ذکر نامشان بیحرمتی به جایگاه انسانی آنان است.»
محرومیت از کار
در اواخر ماه جدی ۱۴۰۰، هنگامی که ادارات تحت کنترل طالبان بهروی کارکنان زن باز میشود، دلارا بیگم هم سر کار میرود. در همان روز اول، او و سایر کارکنان زن به بخشی منتقل میشوند که توسط پرده از سایر بخشها جدا شده بود؛ «نه دریچهای داشت و نه چراغ. تاریک و ترسناک بود.» کارکنان زن صرفا در روشنایی صفحهی نمایش کامپیوتر خود، کار مراجعان را پیش میبردند.
افزون بر تفکیک جنسیتی در ادارات، طالبان قرارداد کاری زنان، از جمله دلارا را از همان آغاز برگشت به کار، فسخ میکنند. بهجای آن به زنان قرارداد کاری سهماهه داده میشود. دلارا پس از چند هفته کار متوجه رفتار دوگانه و توهینآمیز آمران تازهگماشتهی طالبان نسبت به خودش میشود؛ حتا آنان در چند مورد دلارا را به اخراج از کار تهدید میکنند. اما او بهرغم تهدید و آزارواذیت اعضای طالبان به کارش ادامه میدهد؛ «تا اینکه یک روز آمر تازهگماشتهشده به تحقیق از من شروع کرد؛ از زندگی شخصی، تجربهی کاری، باور و عقیدهی مذهبی، تعلق قومی و پیوندهای سیاسی از من پرسید.»
دلارا میگوید که در همان لحظهی پرسش و پاسخ تصمیم گرفت که حقیقت را بگوید و بهخاطر پسند طالب چیزی را تغییر ندهد. وقتی که دلارا به پرسشهای مأمور طالبان پاسخ میدهد، دوباره میپرسد که طرفدار چه نوع نظام سیاسی است. دلارا پاسخ میدهد که نوع آن برایش اهمیت ندارد، اما خواستار استقرار نظام سیاسیای است که بتواند «زن را در رأس رهبری بپذیرد». سپس از او در مورد فعالیتهایش در گذشته میپرسد. دلارا پاسخ میدهد که فعالیت مرتبط به حقوق زنان داشته است.

پس از گذشت چند روز، این عضو طالبان دوباره سراغ دلارا را میگیرد؛ «سراسیمه وارد بخش زنان شد و گفت زود حرکت کن که مولوی صاحب (رییس اداره) تو را خواسته است.» دلارا بهدنبال او راه میافتد و هر دو در شعبهی رییس اداره میروند. رییس اداره از روی تشک بلند میشود و با بردن نام دلارا، از او میپرسد که آیا او دلارا است. دلارا پاسخ میدهد: «بلی». سپس او به پشت میزش میخزد، چند قطعه عکس سیاهوسفید را از لای پرونده بیرون میکشد و با نشان دادن عکسها ادامه میدهد: «اینها [هم] مگر خودت نیستی!؟» دلارا میبیند که عکسها مربوط به او است و در جریان برنامهی گرامیداشت از «روز همبستگی زنان» گرفته شده است. دلارا عکسها را نیز تأیید میکند؛ «وقتی گفتم [که] منم، به خشم آمد و زبان به تحقیر و توهین گشود.» سپس نهیب میزند و به دلارا میگوید که اتاق را ترک کند. دلارا از اتاق بیرون میشود و لحظاتی بعد از آن، آمر او از دنبالش میآید و میگوید تا تماس بعدی سر کار نیاید.
از آن روز تا کنون، دلارا هیچ تماسی دریافت نکرده است. او میگوید که افزون بر زنبودن، تعلق قومیاش به هزارهها و تعلق مذهبیاش به فرقهی اسماعیلیه، عامل اصلی برکناری او بودهاند؛ «با آنکه من بهصورت رسمی برکنار نشدهام، اما بهجایم یک دختر دیگر را تعیین کردهاند. من [درجهی تحصیلی] لیسانس دارم و او فارغ صنف ۱۲ است. من اسماعیلیه و هزارهام و او پشتون است. من از طریق آزمون رقابتی آمده بودم و او از طریق برادرش که استاد مدرسه است، آمده است.»
هرچند طالبان بهگونهی رسمی در مورد پیروان فرقهی اسماعیلیه چیزی نگفتهاند، اما بهصورت هدفمند اقداماتی را برای تغییر مذهب آنان عملی کردهاند. طالبان جماعتخانههای اسماعیلیان را مطابق به شرایط و معیارهای اهل سنت تبدیل به مسجد میکنند و به کودکانشان هم به اجبار فقه حنفی را آموزش میدهند. در چند مورد نیز ویدیوهایی از مراسم گرویدن پیروان شیعهی اسماعیلیه، از جمله در ولسوالی اشکاشم بدخشان و تالهوبرفک بغلان منتشر شده است. در این مراسم، طالبان کلمهی «شهادت» را بر زبان این افراد جاری میکنند. چنین مراسمی برای گرویدن غیرمسلمان به اسلام برگزار میشود و برای تغییر دادن مذهب یک مسلمان به مذهب اسلامی دیگر بیپیشینه است.
خاموشی آخرین کورسوی امید
دلارا بیگم با محرومیت از کار بهخاطر هویت جنسیتی، قومی و مذهبی خود، دست از فعالیت بر نمیدارد. او این بار در یکی از انستیتوتهای صحی شروع به تحصیل در رشتهی صحت روانی میکند؛ «اگر نتوانستم حامی حقوق زنان قربانی بیعدالتی شوم، فرصت آن را داشتم که درمانگر درد روان آنان شوم.»
انستیتوتهای صحی آخرین نهاد آموزش عالی در افغانستان بود که در دسامبر سال گذشته بهروی دختران و زنان مسدود شد. هماکنون زنان در هیچ رشتهای در افغانستان نمیتوانند آموزش ببینند. مطابق آمار سازمان ملل، در هنگام ممنوعیت آموزش در انستیتوتهای صحی، دستکم ۳۶ هزار نفر در رشتهی قابلگی و سه هزار نفر در رشتهی پرستاری مصروف آموزش بودند. هیچ کدام از آنان فرصت نیافتند تا فارغالتحصیل شوند. دلارا بیگم نیز از جمع زنان و دخترانی است که طالبان فرصت آموزش را از آنان گرفتهاند؛ «در آخرین سمستر تحصیلیام، آرزوهایم برباد شد.»
براساس گفتههای دلارا، اکثر زنان و دختران دانشجو در انستیتوتهای طبی نیز کسانی بودند که فرصت کار و آموزش در سایر بخشها از آنان گرفته شده بود؛ «تحصیل در بخش صحی، آخرین کورسوی امید زندگی تار ما بود. همگی سختیهای زیاد را به جان میخریدیم تا درسهای مان ادامه یابد. اما آن را هم بهروی زنان بستند.» قبل از ممنوعیت آموزش عالی زنان، طالبان تا آپریل ۲۰۲۳ آنان را از کار در ادارات دولتی، مؤسسات داخلی و خارجی و نهادهای بینالمللی، از جمله سازمان ملل متحد نیز منع کردهاند.
دست خالی
دلارا بیگم و شوهرش یک ماه قبل از سقوط جمهوریت باهم ازدواج کردند. هر دو کارمند دولت بودند. آنان با تلاش و زحمت، توانسته بودند به جایگاه خوب اجتماعی و موقعیت خوب شغلی دست یابند؛ زندگیشان آرام و دلشان شاد بود. اما سقوط افغانستان بهدست طالبان، همه چیز را برای آنان دگرگون کرد؛ کارودرآمد و موقعیت شغلیشان را از دست داده و گرفتار فقر و ناداری شدند؛ «پیآمد حاکمیت مجدد طالبان برای ما، نابودی آرزوهای دستیافتنیای بود که میتوانستیم به تدریج تحققشان ببخشیم.»
دلارا بیگم میگوید که مشکل آنان نداشتن «توانایی» نیست؛ مشکل آنان تبعیض است که نمیگذارد از تواناییهای خود کار بگیرند؛ «فرصتها از ما هزارههای اسماعیلیه (و مخصوصا زنان) بهخاطر هویت مان گرفته شده است و به همین خاطر با رنج فقر دچاریم.»