در پانزدهم آگست سال ۲۰۲۱، نیروهای طالبان در یک تبانی ازپیشتعریفشدهی سیاسی و استخباراتی وارد ارگ ریاستجمهوری شدند و به عمر دولت جمهوری اسلامی افغانستان که با حمایت جامعهی بینالمللی و مردم افغانستان بهوجود آمده بود، نقطهی پایان گذاشتند. این رخداد یک مصیبت بسیار تلخ و دراماتیک در سرنوشت مردم افغانستان بود که افقهای آزادیهای مدنی و بهویژه دسترسی زنان به کار و آموزش را بست و یک قرن عقبگرد تاریخی را برای افغانستان رقم زد.
اکنون چهار سال از استقرار «امارت» طالبان میگذرد و این نظام از چشمانداز هنجارهای حقوقی در مناسبات بینالمللی، یکی از منزویترین نظامهای سیاسی جهان است و در پهنهی سیاست و رفتار داخلی نیز، یکی از انسانستیزترین نظامها خوانده میشود که در تاریخ معاصر این کشور پیشینه نداشته است. در خموپیچ این چهار سال تلخ، صرف نظر از مخالفان طالبان، موافقان آن نیز به این نتیجه رسیدهاند که این نظام با توجه به بنیاد الهیاتی و نیت سرکوبگرانهی آن، ظرفیت تغییر و تحول را ندارد. جستار حاضر در پی آن است که با توجه به عملکرد این نظام، به این سؤال پاسخ دهد که ماهیت و نیت این نظام چیست و اففانستان را به کدام سو میبرد؟
توتالیتاریسم
هانا آرنت (Hannah Arendt) بهعنوان یکی از مهمترین نظریهپردازان حوزه فلسفهی سیاسی در قرن بیستم شناخته میشود که کتاب «ریشههای توتالیتاریسم (The Origins of Totalitarianism)» یکی از آثار معروف او میباشد. او در این اثر به مطالعهی عمیق ماهیت و ساختار نظامهای توتالیتر میپردازد و ویژگیهای آن را تحلیل و تفسیر میکند. آرنت، در این کتاب، توتالیتاریسم را متمایز با استبداد توصیف میکند که ویژگیها و روشهای رفتاری آن به مراتب فراتر از شکلهای سنتی دیکتاتوری و استبداد است. آرنت معتقد است که نظام توتالیتر نهتنها کنترل سیاسی بر دولت و نهادهای وابسته به آن اعمال میکند بلکه سعی میورزد بر همهی ابعاد زندگی فردی و اجتماعی شهروندان مسلط شود. این سلطه از نظر او دامنهی بسیار گستردهای دارد که از زبان و اندیشه گرفته تا رفتار، عواطف، احساسات و حتا دامنهی افکار شهروندان را در بر میگیرد (Arendt, 1951).
از نظر آرنت، نظام توتالیتر یک ایدئولوژی فراگیر و رسمی دارد که در آن از یک حقیقت نهایی و بیبدیل جهان سخن میگوید. این ایدئولوژی در واقع تفسیر رسمی واقعیتهای زندگی است که باید به اجبار پذیرفته شود. از همین رو، در نظام توتالیتر، هیچ زمینهای برای نقد، مخالفت، یا فهم و درک متفاوت وجود ندارد و هرگونه تنوع فکری، عقیدتی، یا فرهنگی نشانهی تهدید علیه قوام و دوام نظام تلقی شده و سرکوب میشود.
در بحث تفاوت میان توتالیتاریسم و دیکتاتوری، آرنت معتقد است که اقتدار دیکتاتوریهای سیاسی معمولا بر پایه سرکوب مخالفان سیاسی و تمرکز قدرت استوار است اما در عین حال زمینههای حداقلی برای زندگی خصوصی افراد وجود دارد. توتالیتاریسم اما تمامی حوزههای زندگی شهروندان را زیر سلطه میگیرد و با دخالت در زندگی خصوصی افراد، و با ابزارهای فشار سازمانیافتهی روانی و اجتماعی، انسان جدید و تابع مطلق به نظام را تولید میکند (Arendt, 1951).
آرنت تأکید میورزد که در نظام توتالیتر، تولید و تسری ترس و ارعاب بهعنوان ابزارهای اصلی سلطه، شناخته میشوند که از آن نهتنها بهعنوان ابزار سرکوب کار میگیرد بلکه بهعنوان میکانیسم و زیرساخت حیاتی برای حفظ و استمرار سلطهی نظام استفاده میشود. از نظر آرنت، این وضعیت سبب میگردد که ترس از مجرای اعمال خشونتهای نمایشی مانند اعدامهای علنی، مجازات علنی، شکنجههای غیرمتعارف و حبسهای طولانیمدت در تمام لایههای جامعه نفوذ کرده و مردم بهجای مقاومت فعال، به فرمانبرداران بیچونوچرا تبدیل گردند.
آرنت، نابودی فردیت و خودآگاهی انسانی را یکی از مهمترین ویژگیهای توتالیتاریسم معرفی میکند که به تعبیر او، فرد از چشمانداز این نظام، بهعنوان یک شخص مستقل با حقوق مدنی، دارای افکار و احساسات منحصربهفرد پذیرفته نمیشود بلکه بهمثابهی یک ارگان یا ابزار در دستگاه نظام در نظر گرفته شده که وظیفهی او تابعیت از فرمان نظام میباشد.
از چشمانداز آرنت، ایدئولوژی نهتنها وسیله تسهیلکنندهی کنترل سیاسی توتالیتاریسم است بلکه وسیله توجیه، تقدیس و مشروعیتبخش اعمال خشونتهای گسترده بر شهروندان تعبیر میشود. او تأکید میورزد که در نظام توتالیتر، اعمال خشونت بهنام محافظت از ایدئولوژی و هدایت جامعه بهسوی رستگاری، انجام میشود که اغلب به شکل پاکسازی قومی، سرکوب اقلیتها، و حذف فیزیکی مخالفان به نمایش میروند. از همین رو، خشونت سازمانیافته و ساختاری، اساس بقا و استمرار نظام توتالیتر تعبیر میشود که در صورت توقف خشونت، بقای آن در معرض خطر قرار میگیرد (Arendt, 1951).
امارت طالبان
آنچه که آرنت بهعنوان شناسههای نظام توتالیتر ارائه میدهد، درست همان ویژگیهای اند که در الهیات و الگوهای رفتاری امارت طالبان به نمایش میروند. لذا با تأمل به درک و دریافت آرنت از نظام توتالیتر، میتوان به درک شگرفتری از ماهیت و رفتار امارت طالبان نیز رسید. طالبان در نخست گروهی از شاگردان مدارس دینی در پاکستان بودند که در بحبوحه جنگهای داخلی در افغانستان، در سال ۱۹۹۴ میلادی، برابر با ۱۳۷۳ خورشیدی در منطقهی اسپینبولدک افغانستان اعلام موجودیت کردند. درست در زمانی که فضای پر از خون و خاکستر جنگهای داخلی سخت سنگین و نومیدکننده شده بود، این گروه تازهتشکیل، از استقرار صلح و تحقق ارزشهای دینی در زمین خدا سخن میگفت. افزون بر این، از حمایت بیدریغ لجستیکی و اطلاعاتی پاکستان نیز برخوردار بودند که در یک بازه زمانی کوتاه، بهعنوان نیروی تعیینکننده در فضای سیاسی افغانستان نامونشان یافتند (Rashid, 2010).
طالبان با استفاده از شگردهای شگرف بازیهای سیاسی، دولت اسلامی آقای ربانی را با تختوبخت سیاسیاش به ماورای کوکچه کوچانیدند، اما رخداد یازدهم سپتامبر در امریکا، تختوبخت سلطهگری طالبان را نیز واژگون کرد. تضادهای پرتصادم منافع کشورهای دورونزدیک در افغانستان، بازیهای پیداوپنهان استخباراتی همراه با جوشوخروش عواطف و احساسات قومی در این کشور، طالبان را برای بار دوم در مرکز معاملات و تعاملات سیاسی آوردند و تا اینکه آهسته و پیوسته در قامت حریف سرسخت جمهوریت، یکبار دیگر با انحصار روایت غالب دینی-مذهبی بر افغانستان مسلط شدند.
ساختار الهیاتی طالبان، برخلاف ادعای بازگشت به سنتهای اولی و دستنخوردهی اسلامی، در رفتار ترکیبی از عناصر تفسیرشده فقه دیوبندی، اصول و ارتعاشات فرهنگ قبیلهای و قرائتهای متأخر و کاملا سیاسیشده از اسلام سلفی و وهابیت عربی و نظامیگری جهادی تفسیر میشود (Rashid, 2010). مکتب دیوبندی البته در اواخر قرن نوزدهم میلادی در هند تحت سلطهی بریتانیا، با هدف احیای اسلام سنی حنفی در برابر نفوذ روزافزون استعمار و شیوع آموزههای ناشی از آن، بنیانگذاری شد (Metcalf, 1982).
بنا بر اظهارات احمد رشید (Rashid, 2002) دیوبندگرایی که اساس الهیات طالبان قرار گرفته است، نه شکل کلاسیک و فرهنگی آن در هند، بلکه نسخهای کاملا افراطی و جهادیشده از آن است که در خلال سالهای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ در مدارس مذهبی پاکستان به بالندگی رسید. این مدارس البته با حمایت مالی عربستان سعودی، تحت نظارت مستقیم سازمان اطلاعات ارتش پاکستان ایجاد گردیده بودند که نصاب آموزشی آن معطوف به ترویج اسلام مبتنی بر انزواگرایی، طرد دگراندیشان، حذف زنان، و جهاد مسلحانه علیه دشمنان اسلام طرح و تدوین گردیده بود. رشید میافزاید که الهیات طالبان که ترکیب التقاطی و غیربومی از چند جریان رادیکال دینی است که هدف اصلی آن نه بالندگی معنوی و معرفتی جامعه، بلکه اعمال کنترل مطلق سیاسی و اجتماعی بر جامعه تعریف شده است. این درست همان چیزی است که آرنت آن را ایدئولوژی رسمی و فراگیر نظام توتالیتر معرفی میکند.
براساس گزارش مؤسسه SAIS Review دانشگاه هاپکینز، طالبان اسلام را نه بهعنوان یک دین، بلکه بهعنوان ابزار قدرت دولتی تفسیر کردهاند که هرگونه انتقاد، اعتراض یا مخالفت با برداشتهای خود را ارتداد تلقی میکنند (SAIS Review, 2024). هرچند که طالبان از استقرار حکومت الهی سخن میگویند، اما پژوهشگران در حوزه مطالعات بنیادگرایی، مانند اولیور روی (Roy, 2004) تأکید میورزند که بنیادگرایی دینی در جوامع اسلامی اغلب بهعنوان پاسخ به خلاء معنوی و بحران هویت ظهور میکنند که در نهایت به نظام توتالیتر استبدادی میانجامد.
به قول رحیمی ) Rahimi, 2024)، الهیات طالبان در عمل فاقد ظرفیت تساهل و انعطافپذیری، فاقد استعداد گفتوگو و دگرپذیری است زیرا هرگونه انعطاف و گشودگی را خطر فروپاشی برای این انسجام ایدئولوژیک میدانند. در چنین وضعیتی، دین از یک پدیده معنوی و آسمانی به سازوکارهای زمینی تبدیل شده است که از آن بهعنوان ابزار مقدس برای توجیه تبعیض، ستم، حذف زنان، انکار حق آموزش، مخالفت با آموزش مدرن، و طرد اقلیتها استفاده صورت میگیرد. از همین رو، نظام بیرون آمده از درون این الهیات در ردیف نظامهای استبدادی قرار میگیرد که پایههای بقای آن نه براساس ارائهی خدمات مورد نیاز شهروندان بلکه بر بنیاد سوءاستفادهی اعتقادی و مجموعهای از الگوهای ستمورزی و اعمال خشونت استوار گردیدهاند. چیزی که رحیمی از آن سخن میگوید در واقع از ویژگیهای نظام توتالیتر است که آرنت آن را بهعنوان میکانیسم و زیرساخت اساسی برای حفظ و استمرار سلطه تعبیر میکند (Arendt, 1951).
از نظر قومی نیز بنا به گزارش Minority Rights Group International (2023)، امارت طالبان ساختار قبیلهمحور و قومگرا دارد که بر پایه سلطهی سنتهای پشتونی و حذف اقلیتهای قومی و مذهبی استوار گردیده است ( MRGI, 2023). اعمال تبعیض در حق اقلیتهای قومی، از جمله حذف هزارهها از بدنهی مدیریت نظام، کوچ اجباری، و تصرف زمینشان، آنان را در معرض خشونت هدفمند و حذف فرهنگی قرار داده است. این وضعیت در واقع همان شرایطی است که استالین بهمنظور پاکسازیهای سیاسی از وجود مخالفان، به اعدام و ایجاد اردوگاه کار اجباری متوسل شده بود و هیتلر نیز برای پاکسازی اقلیت یهود فاجعهی هلوکاست را آفرید. آرنت این وضعیت را در نظام توتالیتر، اعمال خشونت معطوف به محافظت از ایدئولوژی و هدایت جامعه بهسوی رستگاری تعریف میکند که اغلب به شکل پاکسازی قومی و حذف فیزیکی مخالفان به نمایش درمیآید (Arendt, 1951).
طالبان با اتکا به تفسیر خاص و مطلقگرایانهی خود از فقه دیوبندی و آموزههای وهابی، تمامی حوزههای زندگی فردی و اجتماعی را تحت کنترل ایدئولوژیک خود درآوردهاند. این ایدئولوژی نهتنها بهدنبال تنظیم مناسبات سیاسی بلکه معطوف به بازتعریف کلیدواژههای حلال و حرام در همهی عرصههای زندگی است. در منظومهی امارت طالبان، از پوشش زنان تا محتواهای آموزشی و رفتارهای روزمره، همه باید مطابق با اصول شریعت تعینشده توسط طالبان باشدAl Jazeera .2023) ). این ویژگی در واقع همان تعریف آرنت، از ایدئولوژی توتالیتر است که تمامی جنبههای واقعیت را در چارچوب یک حقیقت مطلق درآورده و دیدگاههای مخالف را دیدگاه دشمن تعبیر میکند.
رهبر طالبان که خود را امیرالمؤمنین میخواند، نقشی به مراتب فراتر از یک رهبر سیاسی عادی دارد. او مفسر نهایی آموزههای دینی-مذهبی و تبیینکنندهی اراده الهی در زمین است. این جایگاه کاریزماتیک و فراتر از قانون، که آرنت آن را از ویژگیهای نظام توتالیتر معرفی میکند، دقیقا همان جایگاه استالین در حزب کمونیست شوروی سابق است که مفسر و رهبر مطلق انقلاب و رهبر حزب بود و همچنان جایگاه هیتلر در نظام نازی که مفسر نهایی ارادهی ملت جرمن و تاریج پنداشته میشد. در چنین ساختاری، هرگونه انتقاد و اعتراض در برابر رهبری، جرم تلقی گردیده و اطاعت از او یک اصل غیرقابل انعطاف محسوب میشود.
امارت طالبان بهعنوان نظام حاکم، نهتنها بر ساختارهای سیاسی مسلط شدهاند، بلکه با اعمال نظارت پرخشونت بر رفتارهای اجتماعی و حتا روابط خانوادگی، به نوعی حکومت بر ذهن و روان مردم دست یافته است (Dupree, 2022) . این کنترل همهجانبه که آرنت آن را از ویژگی اساسی توتالیتاریسم تعریف میکند، سبب حذف هرگونه فضای آزاد فکری، تبادل فکری و کاهش توان مقاومت در برابر نظام شده است. این رویه، در واقع الگوی مشترک نظامهای توتالیتر است که در نظام استالینی برای کنترل آموزش، رسانه، خانواده و سرکوب مذهب کمیتهی نظارتی ایجاد شده بود، و در نظام نازی نیز کنترل رسانه، نظام آموزشی، خانواده، فرهنگ و ترویج ایدئولوژی نژادی از سازههای اصل رفتاری آن بود. امارت طالبان نیز ممنوعیت آموزش زنان، سانسور رسانهها، نظارت بر سازمانهای آموزشی، و نظارت بر پوشش زنان و ریش مردان را شیوههای کنترل نظام بر جامعه به نمایش گذاشتهاند. امارت طالبان نهتنها از نظر سیاسی بلکه از نظر فرهنگی و روانی نیز بر ذهن و روان مردم سلطهی کامل اعمال میکند. آرنت، این وضعیت را انحطاط فردی تعبیر میکند که تحت تأثیر آن، مردم از رفتار سیاسی و مقاومت اجتماعی باز مانده و به موجودات منفعل تبدیل میشوند (Arendt, 1951).
خشونت علنی و سیستماتیک مانند اعدام، سنگسار و شلاق در ملاءعام، و سایر مجازاتهای سنگین و سختگیرانه، نه صرفا رفتار مقطعی بلکه بخشی از یک الگوی اعتقادی و سیاست حکومتی امارت طالبان است. آرنت، این الگوی رفتاری را خشونت تعریفشده و سازمانیافته بهعنوان ابزار تثبیت و تحکیم سلطه در نظام توتالیتر میداند (Arendt, 1951). افزون بر این، شبکه گستردهی مدارس دینی که در سالهای پسین فعال گردیده است همراه با مساجد و نهادهای آموزشی-مذهبی وابسته به طالبان در سراسر افغانستان، نقشی همگون با نقش سازمانهای مربوط به حزب حاکم در نظامهای توتالیتر را بازی میکنند. این شبکههای دینی-مذهبی در یک تعامل تعریفشده با همدیگر، به بازتولید و تکثیر و تبلیغ ایدئولوژی امارتی پرداخته و آن را در تمام لایههای جامعه تزریق و تطبیق میکنند تا هرگونه مخالفت احتمالی با نظام امارتی مهار گردد.
هدف از این پالیسی رفتاری این است که شهروندان نتوانند در گردش آزاد فکری ابراز نظر کرده و به امکان مخالفت دست یابند. امارت طالبان اما از آنجایی که بر یک روایت تقدیسشدهی مذهبی-قومی استوار گردیده است، اعمال ستم و خشونت بر شهروندان، از یک طرف یک امر مقدس و معطوف به رستگاری جامعه توجیه میگردد و از سویی معطوف به تثبیت هژمونی قومی تعبیر میگردد که هر پشتون مکلف به بازتولید آن میباشد.
نتیجه
در پرتو نظریه توتالیتاریسم هانا آرنت، به این نتیجه میرسیم که امارت طالبان تنها یک جنبش سیاسی-دینی نیست بلکه ایدئولوژی که این نظام بر آن استوار گردیده است شالودههای یک نظام توتالیتر را در افغانستان مستحکم کرده است. چنانچه در توضیح نیت و ماهیت نظام توتالیتر پرداخته شد، امارت طالبان مظهر کامل و تمام یک نظام توتالیتر است که تمامی الگوهای فکری و رفتاری توتالیتاریسم را در ابعاد و اشکال مختلف به نمایش میگذارد. همانگونه که امکان اندیشدن متفاوت در توتالیتاریسم خطرناک تعبیر میشود و مردم بهجای شهروند، به سوژههای فرمانپذیر بدل میشوند، الهیات امارت طالبان نیز ایدئولوژی تکصدایی است که فراتر از متن و محتوای خود، اندیشه و رفتار مخالف با آن را بر نمیتابد و تنوع فکری را مغایر با اصول و مرام این الهیات میداند (Rashid, 2020; MRG).
پیآمدهای، فرهنگی، اجتماعی و روانی استقرار امارت طالبان در افغانستان، بسیار عمیق، سنگین و ویرانگر است که متأسفانه در این زمینهها تاهنوز تمرکز و تأمل صورت نگرفته است.
اعمال خشونت بیپیشینه علیه زنان (Al Jazeera .2022 ) و توقف نصف جامعه از جریان زندگی، فاجعهی جبرانناپذیر توصیف میشود. پس از چهار سال استقرار این نظام، جلوههای پررنگی که از فروپاشی روانی و فرهنگی خودنمایی میکنند، از وسعت یک فاجعهی خاموش سخن میگویند. براساس منطق توتالیتاریسم که الیهات طالبان بر آن استوار شده است، امارت طالبانی، در واقعیت امر، یک ماشین خونریز ایدئولوژیک برای تولید ترس و وحشت معطوف به فرمانبرداری مطلق مردم از نظام است که هرگونه تحول و اصلاح ساختاری را غیرممکن ساخته است.
ماهیت این الهیات در تضاد مطلق با هنجارهای حقوق بشری قرار دارد و هدف آن ایجاد جامعهی تکصدا و مطیع است که در آن از چرخش و گردش تفکر و اندیشه و آزادیهای مدنی و فردی اثر و خبری نباشد. انسانها در سیطره و گسترهی این نظام باید سرسپردگان بیچونوچرای حاکمیت باشند و از آنجایی که ایدئولوژی این نظام آمیزهای از قرائتهای مذهبی و قومی است، الگوهای رفتاری این نظام نیز بر تفوق قومی و زبان قومی تعریف گردیده است. در اینصورت آنچه بیپیرایه و بیآرایه به نمایش میرود یک نظام توتالیتر مذهبی با گرایش قومی بر افغانستان مسلط شده است که عمر آن را نه میزان مقاومت و مخالفتهای سیاسی، بلکه میزان وفاداری پشتونها به سنتهای دینی و قومی تعیین میکند. از سوی دیگر، سازوکارهایی که تا حالا برای برچیدن دامنهی یک نظام توتالیتر تجربه شدهاند، مانند تقویت جامعهی مدنی و نهادهای مستقل، تقویت فرآیند آگاهیبخشی و آموزش شهروندی، ایجاد ائتلافهای گسترده براساس باورهای دموکراتیک، مقاومت مدنی، فشارهای بینالمللی همراه با تحریم و حمایت از مخالفان نظام، رویههایی اند که تا حالا علیه امارت طالبان به ظهور نرسیدهاند. پس با توجه به این واقعیت، مردم افغانستان در یگ گردابهای از مصیبت و سیاهبختی مقدس افتادهاند که نجات از آن بهشدت دشوار مینماید.
منابع:
Al Jazeera (2023) ‘War on women’: Taliban curbs on Afghan females a ‘crime’. Al Jazeera. Available at: https://www.aljazeera.com/news/2023/5/26/war-on-women-taliban-curbs-on-afghan-females-a-crime (Accessed: 13 August 2025).
Al Jazeera (2022) UN envoy tells of serious concern at Taliban’s ‘erasure of women’. Al Jazeera. Available at: https://www.aljazeera.com/news/2022/5/26/un-rights-envoy-taliban-must-undo-restrictions-on-afghan-women (Accessed: 13 August 2025).
Arendt, H. (1951) The origins of totalitarianism. New York: Harcourt, Brace & Company.
Dupree, N. H. (2022) Afghanistan under Taliban: social and political transformations. Kabul: Center for Afghan Studies.
Metcalf, B. D. (1982) Islamic revival in British India: Deoband, 1860–۱۹۰۰. Princeton: Princeton University Press.
Minority Rights Group International (MRGI) (2023) Afghanistan: minorities under Taliban rule. London: MRGI.
Rahimi, A. (2024) ‘Taliban ideology and governance: limits of flexibility and pluralism’. Combating Terrorism Center at West Point. Available at: https://ctc.westpoint.edu/wp-content/uploads/2024/01/CTC-SENTINEL-012024.pdf [Accessed 13 August 2025].
Rashid, A. (2002) Taliban: Militant Islam, oil, and fundamentalism in Central Asia. New Haven: Yale University Press.
Rashid, A. (2010) Taliban: The story of the Afghan war. London: Pan Macmillan.
Roy, O. (2004) Globalized Islam: The search for a new Ummah. New York: Columbia University Press. S AIS Review (2024) ‘Taliban governance and Islamic law: implications for Afghan society’, SAIS Review of International Affairs, 44(1), pp. 45–۶۲. Available at: https://saisreview.sais.jhu.edu/sifting-facts-from-fiction-the-underpinnings-of-the-talibans-islamic-emirate/ [Accessed 12 August 2025]
