در هر خانهای در کابل، شهری که زمانی مملو از امیدها و رویاهای کوچک و بزرگ دختران بود، اکنون سکوتی سنگین و پر از ناامیدی بر فضای آن حاکم است. دخترانی که تا چند سال قبل با شوق و علاقه به مکتب و دانشگاه میرفتند، اکنون در خانههای خود محبوس اند. از زمانی که طالبان آموزش دختران را منع کردند، هر خانه و هر حویلی به نوعی به زندانی برای این دختران تبدیل شده است. دختران افغانستان امروز بار سنگین درد و رنج را بر دوش میکشند؛ دردی که از محرومیت، نابرابری و نادیده گرفتهشدن سرچشمه میگیرد. آنان در دنیایی که نیمی از آن بهرویشان بسته شده، روزها را با سکوتی سنگین و شبها را با اشکهایی ناتمام سپری میکنند.
از بالکن که به شهر کابل مینگریستم، خانههایی در برابر چشمانم ظاهر شدند که هر یک از آنها شاید مأوای زنانی است که از حق طبیعی خود، یعنی تحصیل و کار محروم شدهاند. در این لحظه، ذهنم به گفتوگوی درونی کشیده شد و خاطرات و تجربههایی که در این چند سال گذراندهام، پیش چشمانم مجسم شد. بیشتر از هزار روز است که ما زنان و دختران به حاشیه رانده شدهایم و روزهای سختی را پشت سر میگذرانیم.
این محرومیت تنها به معنای محروم شدن از دسترسی به فرصتهای آموزشی و حرفهای نیست؛ بلکه به معنای نوعی «حبس اجتماعی» است که زنان افغانستان را در فضای محدود و محصور گرفتار کرده است. هر روز که میگذرد این قفس ناپیدا تنگتر و نفسگیرتر میشود.
احساسات سرکوبشده، رویاهایی که به ناگاه قطع شدهاند و ناامیدی از آیندهای که روزبهروز محو میشود، تمامی اینها ضربههای روانی عمیقی بر زنان وارد کرده است که در سکوت جمعی و تحمیلی جریان دارد.
اما آنچه بیشتر از همه به چشم میآید، سکوت جامعه است. این سکوت در برابر سرکوبهای اعمالشده بر زنان میتواند به معنای مشروعیتبخشی به این سرکوبها تلقی شود. در این شرایط، سرکوبگران به راحتی میتوانند اقدامات خود را ادامه دهند، چرا که احساس میکنند از حمایت و پذیرش اجتماعی برخوردار اند.
این سکوت از طرف خانوادهها نیز به وضوع دیده میشود. دختران اکثرا نه تمایلی دارند و نه شاید جرأت کنند از وضعیت خود با خانوادههایشان سخن بگویند، چرا که به نظر میرسد حتا خانوادهها نیز به تدریج به این واقعیت ناگوار عادت کردهاند. اما این عادت، بیش از آنکه محصول زمان باشد، نتیجهی سیستم سرکوبگری است که نه تنها زنان، بلکه مردان را نیز در یک چرخهی بیقدرتی گرفتار کرده است. در این میان دختران افغانستان، که روزی با امید و انگیزه بهدنبال ساختن آیندهی روشن بودند، اکنون خود را اسیر شرایطی میبینند که آنان را از حقوق بنیادین شان محروم کرده و در عین حال، جامعه را به بیتفاوتی واداشته است.
نکتهی کلیدی در تحلیل این وضعیت، تأثیرات بلندمدت این سکوت است. زیرا این سکوت نه تنها بر زندگی فردی دختران و زنان بلکه بر کل ساختار اجتماعی و اقتصادی کشور اثر خواهد گذاشت. من در اینجا به مهمترین آثار آن اشاره میکنم:
افزایش نابرابری جنسیتی: محرومیت دختران و زنان از تحصیل و کار، شکاف جنسیتی را در جامعه عمیقتر میکند و مشارکت زنان را در اقتصاد و جامعه به حاشیه میبرد.
افزایش مشکلات روانی: سکوت در برابر محرومیتها منجر به تشدید افسردگی، اضطراب و انزوای روانی دختران میشود. این آسیبها میتواند در درازمدت به ناهنجاریهای روانی حاد منجر گردد.
فرهنگسازی تبعیض و نابرابری: سکوت جامعه به تداوم و تقویت یک فرهنگ سرکوبگر منجر میشود. نسلهای آینده در فضایی رشد میکنند که حقوق زنان نادیده گرفته میشود، و این چرخهی تبعیض برای دههها ادامه خواهد یافت.
کاهش توسعه اقتصادی: بدون مشارکت زنان در بازار کار، توانایی رقابتی کشور تضعیف شده و توسعه اقتصادی به کندی پیش میرود. عدم دسترسی به آموزش، توانمندی اقتصادی دختران و خانوادهها را محدود میکند.
تضعیف استقلال فردی: دختران و زنان بدون دسترسی به فرصتهای برابر، اعتماد به نفس و استقلال خود را از دست میدهند، که این امر به نقشهای خانوادگی و اجتماعی آنان تأثیر منفی میگذارد.
در نتیجه سکوت سنگینی را که احساس میکنم تنها تماشای یک شهر آرام نیست بلکه نمایانگر نابرابری است که آیندهی تاریک برای جامعه ما رقم میزند.