در زمستان سرد و بیرحم، در یکی از روستاهای دورافتادهی غزنی غفور و خانماش منتظر اولاد سوم خود بودند که به گمانشان اینبار پسر بود. در یک روز برفی و توفانی خانمهای روستا در خانهی غفور جمع شدند تا شاهد تولد پسر او باشند. غفور در حال خرد کردن چوب برای بخاری بود که صدای گریه طفل در درون خانه روان او را آرام و آسوده کرد. فورا بهسوی پسخانهی اتاقک دوید تا مطمئن شود که این گریه مربوط پسر او است. اما مادر غفور با چشمان پراشک اینبار نیز خبر دختردارشدنش را داد. غفور از شنیدن خبر تولد دخترش خیلی ناراحت نشد؛ مادر اما از تولد دخترش خوش نبود. غفور گوسفندی که برای تولد نوزاد پسر نگهداری کرده بود را ذبح کرد و برای اهالی روستا «ولیمه» داد تا هم شکرگزاری کرده باشد و هم تابوشکنی. تا آنروز در روستای غفور کسی برای تولد دختر ولیمه نداده بود. ملای مسجد نام این دختر را رخشانه گذاشت.
رخشانه از همان کودکی دختر تیز و چالاکی بود. وقتی هفتساله شد، پدرش او را به مکتب ابتدائیه نزدیک خانهاش ثبتنام کرد و به درس خواندن فرستاد. وظیفهی رخشانه -در کنار مکتب- آوردن گوسفندان در غروب هر روز از نزد چوپان بود. این وظیفه را همراه درسهایش به خوبی پیش میبرد.
پدر رخشانه، مرد سختکوش و ماهر روستا، هیچ زمانی بیکار نبود. در تمام فصلهای سال برای او و مهارتهای متنوعش کار بود و این یعنی مقداری درآمد مطمئن برای خانواده.
رخشانه مکتب ابتدائیه را تمام کرد و راهی لیسه شد. لیسهای که رخشانه در آنجا درس میخواند از خانهاش حدود یک ساعت فاصله داشت. همین که او به صنف دهم رسید، نیازمند کورسهای تقویتی زمستانی شد. برای همین، پدرش آن زمستان او را از روستا به کابل برد تا درسهای تقویتی را در بهترین آموزشگاهها بخواند. رخشانه در کابل در خانهی عمهاش ساکن شد و بدون هدردادن وقت، هر روز با اشتیاق به آموزشگاه میرفت. تمام انرژی و تمرکزش را روی درسهایش میگذاشت.
رخشانه وقتی صنف دوازدهم را در زادگاهش به اتمام رساند، دوباره به کابل رفت تا برای آزمون کانکور آمادگی بگیرد. نزدیک سه ماه درس خواند و مضامین اساسی را به شکل هدفمند مرور و تمرین کرد. با اعلام برگزاری آزمون کانکور در غزنی، در مرکز این ولایت شرکت کرد. در فاصلهی بعد از آزمون کانکور و اعلان نتایج، هرچند مادرش تقاضا داشت که دوباره به روستا و خانه برگردد و در کنار او به کارهای خانه رسیدگی کند، اما رخشانه تصمیم دیگری داشت: به کابل رفت و مصروف آموختن زبان انگلیسی شد.
همه چیز برای رخشانه طبق برنامه و نظم پیش میرفت. وقتی نتایج کانکور اعلام شد، او یکی از دخترانی بود که بلندترین نمره را اخذ کرد و در دانشکدهی طب دانشگاه کابل کامیاب شد. با اعلام نتایج آزمون کانکور، نهتنها عزت نفس و روحیه خودش بالا رفت، بلکه برای خانواده و روستایش نیز افتخار آفرید. دختری از دل کوهای صعبالعبور هزارهجات و از منطقهی محروم، به بهترین مرکز تعلیمی کشور و در بهترین دانشکدهی علمی کابل راه یافته بود. رخشانه به درستی درک میکرد در جغرافیایی که او به دنیا آمده چطور اکثر مردم به علت نبود دارو و داکتر، براثر بیماریهای بسیار ساده از دنیا میروند. این محرومیت او را مصممتر میکرد تا تلاشش را بیشتر کند.
رخشانه با هزار امید و آرزو وارد دانشگاه کابل شد. خود را در مسیری زیبا و سازنده میدید. همه چیز برایش آرمانی و لذتبخش بود. با چهرههای جدید آشنا میشد و با گذشت هر روز با محیط دانشگاه خو میگرفت. هر روز بیشتر از دیروز تلاش میکرد. هرچند گاهی دلتنگی و دوری از خانواده و بعضی وقتها مشکلات اقتصادی باعث نگرانی او میشد، اما نمیتوانست در ارادهی جدی و کارهای زیادی که پیش رو داشت، توقفی بهوجود بیاورد.
سال اول تحصیل را با موفقیت سپری کرد. در رخصتی زمستانی به دیدار پدر و مادر رفت تا اندکی از خستگیاش کاسته شود. با شروع بهار و با آغاز سال تحصیلی، رخشانه دوباره راهی کابل شد و مصممتر از گذشته، سال دوم تحصیلی را با انگیزهی بیشتر آغاز کرد. اما سال پیش رو با سالهای گذشته تفاوت زیادی داشت؛ ناآرامی کشور رو به افزایش بود و با گذشت هر روز بهسوی یک بحران غیرقابل مهار پیش میرفت. ولایتهای کلیدی هر روز ناامنتر از گذشته میشد. در سراسر افغانستان جنگ بود. ولسوالیها یکی بهدنبال دیگری بهدست طالبان سقوط میکردند. نگرانیهای مردم بیشتر میشد. اما رخشانه همچنان بدون توجه به اتفاقات کشور، به درسهایش ادامه میداد.
همزمان با شروع رخصتی تابستانی دانشگاهها، ناامنیها و اتفاقات ناگوار در کشور افزایش مییافت. رخشانه در این رخصتی نتوانست به روستا برگردد و در خانهی عمهاش در کابل ماند.
در چشمبههم زدنی، کابل سقوط کرد و اوضاع دگرگون شد. با آنکه سیاست گروه طالبان از قبل در مقابل زنان معلوم بود، رخشانه بازهم ناامید نشد و بعد از اعلام شروع سمستر خزانی، جزو اولین دخترانی بود که به دانشگاه حاضر شد. شرایط سخت شده بود. مثل قبل نبود. طالبان مکاتب بالاتر از صنف ششم را بهروی دختران بسته بودند، اما دانشگاهها با شرایط سخت و رعایت شدید حجاب، هنوز بهروی دختران باز بودند.
رخشانه و سایر دخترانی که در دانشگاه درس میخواندند، هنوز امیدوار بودند- به اینکه با رعایت حجاب و ازدستدادن آزادیها، اجازه دارند درس بخوانند و در صنف درسی حضور داشته باشند. اوضاع برای دختران، بهخصوص برای رخشانه که با کوهی از مشکلات خودش را به دانشکدهی طب دانشگاه کابل رسانده بود، بسیار دلهرهآور و ترسناک شده بود. با آن هم، آینده را خیلی دور نمیدید و به همین لحاظ سعی داشت با شرایط پیشآمده کنار بیاید و برای پایان موفقانهی درسهایش تلاش کند.
وقتی سال سوم تحصیلی در دانشگاهها شروع شد، رخشانه بازهم جزو اولین کسانی بود که در صنف حاضر شد. درسهایش تا نیمهی سال ادامه داشت. امید میرفت وضعیت به همین شکل ادامه یابد. تا اینکه به یکبارکی سخنگوی وزارت تحصیلات عالی طالبان خبر از بستهشدن دانشگاهها را تا اطلاع ثانوی داد. شنیدن این خبر برای رخشانه و تمام دختران کشور غیرقابل باور بود. رخشانه در خانهی عمهاش بود و بعد از شنیدن این خبر شکه شد. درست نمیفهمید چه اتفاق افتاده است. تنها واکنش او بعد از محروم شدن از تحصیل سکوت و خاموشی بود. دائم وقت خود را با کتابهایش میگذراند؛ بدون اینکه آنها را بخواند یا به موضوعی در کتابهایش فکر کند. فقط ورق میزد و جای آنها را در الماری عوض میکرد.
کاخ آرزوهای رخشانه فروریخت. به جرم دختر بودن از حق اولیهاش محروم شد. غفور، پدر رخشانه کار دهقانی را برای یک هفته تعطیل کرد و به کابل آمد تا دخترش را با خود به روستا و خانه ببرد. سرانجام، رخشانه در یک صبح دلگیر با پدرش کابل را به مقصد روستا ترک کردند. رخشانه با دور شدن از کابل از رویاها و آرزوهایش نیز دور و دورتر میشد. تمام مسیر را گریست؛ برای نابود شدن آیندهی خودش، برای زحمتی که بهخاطر درس خواندن تا حال کشیده بود، برای سرنوشت غمبار دختران کشورش، و برای آیندهی تاریک و مبهم سرزمیناش.
حالا بیشتر از سه سال است که رخشانه خانهنشین شده است. دختر ساده، صبور و مهربان، با نگاهی پرآشوب و سوزان، سعی دارد امیدش را به آینده حفظ کند تا پردههای جهل و تاریکی کنار روند. او با گفتن اینکه «به آینده ناامید نیستم اما وقتی نتوانم درس بخوانم، انگار وجود ندارم»، اندوه را به کنج دنج دل هر انسانی مینشاند.