نویسنده: اسد احتشام، فعال ادبیات کودک و گزارشگر آزاد
اینجا افغانستانِ زیر سایهی حاکمیت طالبان است، حاکمیتی که حالا چهارساله میشود. کودکی در این سرزمین دیگر سن مهمی نیست و نیاز فکری و عاطفی کودک در اندیشهی طالبانی قابل فهم نیست. اینجا صنفهای درسی خاموش اند؛ نه رنگی، نه نوایی، نه ترانهای و نه شادیای. در کشوری که روزگاری هزاران کودک با پنسل رنگی تصویر آفتاب میکشیدند و با آهنگهای محلی، ترانههای امید را زمزمه میکردند، حالا دیواری سیاه از سکوت و ترس کشیده شده است.
ممنوعیت رنگ، نغمه و بازی در آموزش ابتدایی
در نظام آموزشی کودکان، پیوند تصویر، رنگ، موسیقی و بازی ابزارهای بنیادی برای رشد روانی و فکری کودک شناخته میشوند. اما در نظام طالبانی، این عناصر یکسره حرام و مغایر «شریعت» خوانده میشوند. مکاتب ابتدایی که در گذشته کتابهای پرتصویر با رنگهای شاد و آموزش گامبهگام نقاشی و داستاننویسی داشتند، حالا فقط یک جزوهی خشک عقیدتی دارند که ذهن کودک را از همان سالهای نخست به یک ذهن بسته بدل میکند.
مادر یک دانشآموز در کابل میگوید: «پسرم مکتب میرود، اما هیچ ذوق و شوقی ندارد. کتابهایشان فقط درسهای مذهبی است. او حتا دیگر یادش رفته چطور نقاشی بکشد. رنگهای شاد از زندگیاش محو شده است.»
ترانههای محلی چون «قو قو قو برگ چنار، دخترا شیشته قطار» یا «از بالا او میایه، بوی پلو میایه» که روزگاری در حویلیهای مکاتب زمزمه میشد، اکنون اما با تهدید سزای شلاق و محرومیت، خاموش شدهاند. اینها ترانه نبودند، روایتهای شفاهی فرهنگ و هویت کودکانهی یک ملت بودند که حالا جرم شمرده میشوند.
یک مدیر مکتب بازنشسته از هرات با افسوس میگوید: «ما سالها تلاش کردیم تا آموزش را از حالت خشک و بیروح گذشته بیرون بیاوریم. مسابقههای نقاشی، تئاتر و ترانههای گروهی داشتیم. حالا میبینم که تمام زحمتهای ما برباد رفته. کودکان دیگر اجازه ندارند کودک باشند.»
تلویزیونهای بیرنگ، ذهنهای بیتخیل
از زمان بازگشت طالبان، پخش برنامههای تلویزیونی برای کودکان تقریبا متوقف شده است. شبکههایی که روزگاری انیمیشنهای آموزشی، داستانهای تصویری و برنامههای علمی کودکانه را نشر میکردند، یا بسته شدند یا سانسور شدهاند. امروز هیچ شبکهی تلویزیونی رسمی داخل افغانستان، برنامهی منظم و آموزنده برای کودکان ندارد.
کودکان در روستاها و حتا شهرها، از کارتونهای آموزشی و داستانهای تصویری محروم اند؛ نه بهخاطر نبود امکانات، بلکه بهدلیل ممنوعیت ایدئولوژیکی. حتا کتابهای تصویری برای کودکان کوچک، بهدلیل داشتن «نقاشی جاندار»، در بسیاری جاها ضبط یا ممنوع شدهاند.
یک پدر از ولایت بلخ میگوید: «دخترک من کارتونهای آموزشی را بسیار دوست داشت. از آنها هم زبان میآموخت و هم چیزهای نو یاد میگرفت. حالا تلویزیون فقط سخنرانیهای خشک و بیمحتوا پخش میکند. طفلک من از همه چیز، از خود، از زندگی خسته شده است.»
تأثیرات مخرب روانشناختی و اجتماعی این ممنوعیتها
مطالعات روانشناسی ثابت کرده است که کودکان از طریق تصویر و موسیقی بهتر یاد میگیرند، عاطفه میورزند و اعتمادبهنفس میسازند. حذف این ابزارها در مکاتب، آسیبهای مستقیم روانی وارد میکند: اضطراب، بیعلاقگی، افسردگی و ناتوانی در بیان احساسات. کودکانی که فرصت تجربهی بازی و ترانه را ندارند، نه مهربانی میآموزند و نه خیالپردازی خلاق.
یک روانشناس کودک که مجبور به ترک کشور شده، میگوید: «در افغانستان، ما شاهد ظهور نسلی هستیم که از نظر عاطفی فقیر و از نظر ذهنی بسته است. این محدودیتها نهتنها خلاقیت را از بین میبرد، بلکه ریشههای خشونت را در آینده میکارد. کودکی که شادی را تجربه نکند، در بزرگسالی نمیتواند مهربانی را به دیگران ببخشد.»
ریشههای افراطیسازی آموزش کودکانه
هدف طالبان از حذف موسیقی، تصویر و سرگرمی کودکانه، ساختن نسلی است که نه انتقاد بلد باشد و نه سؤال. آنان بهجای آموزش خلاق، با فشار مذهبی، ذهن کودک را از خردسالی با مفاهیمی چون «جهاد»، «حرام» و «شریعت» پر میکنند. این نوع آموزش، نهتنها کودک را از هویت فرهنگیاش جدا میکند، بلکه او را به ابزاری برای خشونت آینده تبدیل میسازد.
یک دانشآموز از ولایت لوگر با دل پر میگوید: «قبل از آمدن طالبان، ما در مکتب نقاشی میکردیم، سرود میخواندیم و آموزگار ما قصههای قشنگ میگفت. حالا فقط باید حفظ کنیم. هیچکس به ما اجازه نمیدهد که فکر کنیم یا سؤال بپرسیم.»
نتیجهگیری: صداهای ناپیدا
امروز در افغانستان، کودک نه میخندد، نه میسراید و نه رنگ میپاشد. نه جشن روز کودک برگزار میشود، نه مسابقهی نقاشی، نه آشنایی با سازوآواز، و نه داستانگویی.
طالبان، کودکی را از کودکان ربودهاند. آنان در حالی از تربیت اسلامی حرف میزنند که حتا ابتداییترین اصول تربیت انسانی را لگدمال کردهاند. نتیجهی این کار، نسلی است که هیچ تصور رنگینی از دنیا ندارد و در آینده، یا خاموش میماند یا منفجر میشود.
این وضعیت تاریک و بیروح، ما را به این پرسش نهایی میکشاند: چه زمانی دوباره در سر صف مکاتب، صدای خنده و ترانهی کودکان خواهد پیچید؟ و کی باز کودکان اجازه خواهند یافت با پنسل آبی، روی کاغذ سفید، خواب آفتاب را نقاشی کنند؟